داستان : پروانه مراد می رسد خموش

سبزواریها.کام ۲۳ مهر, ۱۳۹۲ ۰ 231 views
خوشحالیم که این روزها مجله اینترنتی سبزواریها.کام امین مردمی‌شده است که چشمه‌های ادب و معرفت هستند.
جناب آقای حسین خسروجردی، نویسنده عزیز و فرهیخته ی شهرمان با داستانی کوتاه و متنی سرشار از بزرگواری ما را مورد لطف خود قرار داده اند.
امیدواریم دیگر هنرمندان عزیز شهرمان هم ما را در مسیر سخت فرهنگ و هنر یاری دهند.
****
مدیرارجمند سایت سبزواریها.کام  و دوست خوبِ اهالی فرهنگ سبزوار، بویژه داستان نویسی : باسپاس و تقدیر از درج نامه ای به شورای شهر که در آن سایت معتبر و گسترده منتشر گردید، داستان کوتاهی که فکر می‌کنم قبلا برایتان فرستاه ام را  اینک مجدداَ تقدیم می‌کنم . باشد که همراهیِ کوچکی باشد با انجمن داستان نویسی سبزوار و آن وب سایتِ هنر پرور و مطلوبِ دل ِدوستان. باعالمی‌از یادها و دوستی‌های شاینده و آرزومند . همراه وشفیقِ شما:حسین خسروجردی؛ مهر۱۳۹۲- مشهد.   

*****

 « پروانه مراد می رسد خموش»

نجمه گُلدان سبز را برداشت و جلو پنجره آورد. پهنای عالم، چونان یک اسب چموش داشت شیهه می کشید. نجمه به کرانه کوههای روبرو نگریست . گویی آبی آسمان، همسان یک موج بلند به جبال خاره می خورد و کف آلود از آن می گذشت. بانوی پیر با تبسُم گرمش پنجره را باز کرد تا هوای تازه مثل یک مژده بزرگ او را بیاگند و سپس، گُلدان را میان دوشیار پنجره جای داد و نگاهش همبازِ یک دسته کبوتر شد که سبکبال و رها پرواز می کردند و در دایره ای که از آن تنها صدای بال می آمد، نجمه را با خود بردند تا در میان یادهای دیر و دوری غرقه سازند که آنجا سینه آفتاب بود و عصر بلند و باور خیالی که هر روز در خیابانهای شهر می گشت و درِ هر خانه، یک پیله ‌ابریشم می گذشت و زنبیلش که خالی می شد، برمی گشت و میان سایه‌های غروب، تا می توانست به برگهای سبز درختان، دست می سایید و آنها را می نواخت.

برگهای سایه، در خروش باد، بال می زدند و در نگاهش آشیانه می کردند. یک نگاه گرفتار که از دشتهای سوخته می آمد. با کویر و مرتع و ریگ و چشمه‌های شور! و اشتران سایه ندیده ای که دُرایشان ، در بیابان‌های طُرور و بیارجمند و میان دشت و اسب کشان شنیده می شد. یک طاقت سی ساله که همیشه به سفره نانی زُل می زد که مال آن مرد سمپاش بود. مردی که می خواست با سَمِّ د. د. ت، ریشه‌مالاریا را بخُشکاند. اما آن چاه، آن چاه لعنتی. و ناگهان نجمه وا رفت. دلش لرزید و مثل یک آرزویِ برباد شده بی پناه، آه کشید پس مثل همیشه لباس پوشید و از خانه بیرون زد. حالا قدمهایش انگار به اختیارش نبودند و تب و تاب آن یاد، او را مثل یک چله باد تُند، در خودش پیچاندند و آن چاه، آن چاهِ ناقل که آن مرد در آن فرو افتاد و مُرد، انگار دوباره سرباز کرده بود تا او را یکبار دیگر بچزاند: « پیشانی هر چه کشیدم از این پیشانیم بود » حالا نگاه نجمه درست مثل یک آهوی گرفتار، پناه می جُست . تا اینکه نگاهش را به آسمان دوخت و به دامان آن پناه بُرد. به جایی که ابرهای بزرگ و پراکنده اش می سوختند و هیچ دود نمی کردند.

گندم بریان! نجمه خودش را در تمام این سالها مثل گندم بریان می دانست; با حسرتی که همیشه از لبانِ خشکش ساتع می شد تا به مرد آرزوهایش بگوید: ‹‹ ای کاش، زن صفدر نمُرده بود . ای کاش بچه‌های آنها، مثل آهوی دربدر شب نمی شدند که تقدیرِ تلخِ او را دامن بزنند و سی سال او را بدنبال خود بکشانند. دو گنجشک پرزدند و روی دیوار نشستند و نسیم چه بجا لَختی بر او وَزید و دورشد درست مثل بیارجمند که همیشه به ذهنش می خورد و بیدرنگ از او فاصله می گرفت. صدا ، باز هم صدای آن مرد ، آن مرد بیارجمندی که به او گفته بود : ‹‹ نجمه! نامزدت رفت به دهن گُرگها……›› نجمه باور نکرده بود . با اینکه دلش لرزیده بود اما چگونه باور می کرد که مُراد به دهنِ گرکها رفته باشد. دروغی بهش گفته بودند که تو برگشتی . فکر کردند که اینجوری حالش خوب می شود. اما او به راه زد و دور از چشم همه، آمد و آمد و آمد تا برسد به رودخانه ابریشم. همونجا گرگها دورش کرده اند و بعد، تمام!›› ! از آن شب نجمه را خوف گرفته بود و حالا به دلش افتاده بود که بگوید: ‹‹ فردا، فردا طلب حساب می کنم و راه میٌفتم طرف بیارجمند. باید تکلیفمو با این قصه روشن بکنم.‹‹ ” وای بر تو نجمه، وای بر تو . حالا همه چوپونهای طُرود، میان دشت و بیارجمند و آنطرفتر ، خار و توران و سنگسری‌ها از تو بیزارند.›› ” فردا، فردا طلب حساب می کنم و راه میفتم . آی مُراد ، مُراد دارم میام …››

 *****

 هوا طوق پاییز به گردن داشت و انگار مثل یک مسافر غریب توی شهر پرسه می زد و همسویش عصر، همه جا سایه انداخته بود. پنداری که می خواست تا باز هم مثل همیشه در کُنجِ آن انبار دود زده کاروانسرا، دل نجمه را به سکُنجی اندوه بکشاند. اما اینبار نجمه زیر بار نرفت و به آن تن نداد. آرام از پهلوی پشمها و کُرکها گذشت و با اکراه به آن کاره طاقت فرسا نگریست . حالا صدای دالاندار می آمد که او را صدا می زد:

 – نجمه ، حاجی ملک اومده. اگه میخوای طلب حساب بکنی ، بیا.

 حاجی ملک روی صندلی چوبین قدیمی نشسته بود و داشت دستارش را کله پیچ می کرد . به دیدار نجمه تبسُّم سردی روی لبانش نشست و گفت:

 – چیه نجمه ، هوایی شده ای ؟

 – خبر مرگم حاج آقا ، بگو دل خسته شدی . دیگه سفر آخرته. چه میدانم ; راضیم به رضایش.

 – که اینطور ! بگو شانه خالی کردم . تنبل شدم اینارو بگو ، گذشته از این ، تو کارکردی مُزد شو گرفتی . مگه اینطورنیست؟

 – حاج آقا من برای تو کم کار نکردم  فقط از من استخونام مونده. ببین چقدر زرد و زار شدم ! حالام خود دانی هر چه گفتی گناه منو پاک کردی. حی علی خیر العمل.

 وقتی که نجمه مزد مانده اش را گرفت و از کاروانسرا بیرون رفت، انگار که عمر دوباره گرفته بود. نشاطی پنهان در او زبانه می کشید  از اینکه این همه سال به عهدش وفا کرده بود و بچه‌های صفدر را به جورا کشیده بود، آسوده خاطر بود . اما باورش نمی شد که چرا بچه‌ها اینقدر زود او را فراموش کرده اند که حال برای خداحافظی ، پای او پیش نمی رفت: ‹‹ هی آدمیزاد، آدمیزاد شیر خام خورده ……››

 *****

بیارجمند در نگاه نجمه ، حالا مثل یک بوته اسپند خشک شده می مانست که از طُرود تا میان دشت و از میان دشت تا غزازان و اسب کشان و آن سوتر تا دامنه‌های کوه پیامبر، نمایان بود و همیشه هم از تشنگی هَل هَل می زد. یک چهره تَفته که در فصلِ قشلاق، با زنگ و دُرایِ دامدارانِ سنگسری نوا می گرفت و راهبران اشترانی می شد که از بادهای سرخ و رَمل‌های سوزان و بیابان‌هایِ نمک سود گذشته بودند و حالا نجمه هرچه به او نزدیکتر می شد، جای جای فراموش شده اش، آشنا و آشناتر می گشت هر آینه صدای باد و هَرایِ مردم و زنگ و دُرای گوسفندان وضوح بیشتری می یافت و چنار پیر از بالای دیوارها سرک می کشید و به نجمه خوش آمد می گفت. حالا دودلاخ‌های تنور و اجاق‌ها ، سر به آسمان سایده بود و آنسوتر، درختان سنجد و تُرقبیدها در راسته جوی آب ، تن به باد داده و بیقرار بودند. نجمه به قفا نگریست. به رد رفته مینی بوسی که حالا با غبار خود ، دل دشت را می شکافت و هر آینه از آنها دور می گشت . همراه نجمه درآمد که :

-گیوَر دور نیست; مسافرانش را که پیاده کند ، فوری بر می گردد.

 نجمه به چهره بی ریای دخترک لبخند زد و پنداشت که او چقدر به جوانی‌های خودش شبیه است. جوانی و خنده‌های رام و نظاره مادری که چه زود در زلزله کاخک از دستش رفت. او و همه کسانش .

 – اسمت چیه بره جان؟

 – راحله

 – راحله جان ، به من بگو ، ربابه زعفرانی رو می شناسی؟

 مادر راحله که همسوی آنها می آمد گفت:

 – او که خیلی وقته عمر شو به شما داده . اما خدا بیامرز درِ خانه ات را قفل زده و کلیدش دست بی بی عالمه . تا به خانه ات برسی، من کلید و می گیرم و برات می فرستم.

 – تا نجمه به خانه برسد کلید آورده شد و بعد همسایه‌ها آمدند و او را خوش آمد به آمد گفتند و در ملاطفت همگان بود که خانه رُفته شد و منزل آب پاشی گردید و دَمِ عصر که خانه اش مثل نقره تمیز شد و همگی رفتند، نجمه پنداشت که خوبی از بهشت آمده است . پس در گرمای این اندیشه و خیال، نگاهش به صندوق چوبین گوشه اطاقش افتاد . پیش رفت و آن را باز کرد . روسری شکری را که مُراد در غیابش به آن خطبه عقد خوانده بود، برداشت و به همراه چادر کودری و یلی که به رنگ گُلِ اطلسی بود، درون بُقچه پیچید و گویی چیزی مثل یک آرزو، زمزمه شد :

((به مراد کهنه کنی راحله جان))

بعد قطیفه کفنش را درون بقچه دیگری جای داد و نگاهش کشیده شد به آینه ای که روی طاقچه بود و گَردِ سی ساله روی آن نشسته بود . جلو رفت و آن را پاک کرد و به چهره اش نگریست. ناگهان از دیدن صورت خود واله ماند. چهره فرسوده پیر شده اش او را مرعوب کرد و پنداشت که شمایلش باید در زنگار زمان ساییده و گُم شده باشد. و نجمه نمی دانست که چرا در تمام آن ایاّم ، یادِ مُراد، همچون یک استخوان در گلو مانده، راهِ شِکوه را بر او می بست: ‹‹ آی خدائیت را شکر….›› نجمه به گوشه ای نشست . پایش را دراز کرد . خستگی راه و بی خوابی‌هایِ مُمتد ، پلکهای او را سنگین کردند و به خوابش انداختند . تنها وقتی که آن مرد ، آن مرد چشم به راه، از درون شب طویل ، دَق الباب کرد و او را از خواب گران بیدار ساخت ، گمان کرد که یک نفر پوست شب را شکانده و آن گُلدانِ خالی را که همیشه انتظار برآن وَزیده بود، برایش آورده است : ‹‹ برایت شام آورده ام . سربی شام گذاشتن خوب نیست.›› ‹‹ ” کوبه ! تو باید همان کوبه انتظار باشی؟ ›› ” کوبه نه، خاکستر ! بوته پژمرده ای که خاکستر شده و بعد در بادِ تفته کویر، پاش خورد و هر ذره اش بجایی رفت ! راستی میدونستی که من چوپون سنگسری‌های شده ام ؟ ›› ” چه خوب ، چه خوب صدای نی لبک و چار بیتی‌های نجما : شب مهتاب که مهتابوم نیومد …. می بینی ! همه بیت‌های دلتو از بَرَم. ‹‹ ” پس چرا این همه سال منو تنها گذاشتی و رفتی ؟ ››

 ” مُقدرات ، مُقدراتِ من اینجور بوده …. مگه من اون مردِ سَمپاشِ غریبه رو می شناختم که از راه نیومده افتاد تو چاه خانه من و بعد ، یک بُربچه قد و نیم قد شو رها کرد تو سرنوشتم و از اون به بعد ، همه چیز واژگون شد . اونجاست می بینی ؟! درست در ته همین خانه ست . چاهو میگم، باید دیده باشی ؟›› ‹‹ هنوزم نگفتی که چرا منو ترک کردی و رفتی ؟›› ‹‹ گفتم که بچه‌های اون مرد منو، از ته شب صدا زدند و بعد طوقِ وفا و مُروّتِ خدا رو به گردنم انداختند . بیا تا نشونت بدم. من هنوز آن سفره نانو دارم . ببین همینجاست . درست روی همین زُلفی در، داره باد می خوره  من دریک آن احساس کردم که بچه‌های او گرسته اند. از تو چه پنهون ، وقتی که آن مرد، ناشتا می خورد و حرف تو حرف اومد، او به من گفت که تنهاست و زنش مُرده و بعدم از بچه‌هاش حرف زد. تا برسه به اونجا که بگه، سرگردون عالمه ! حالا کجا؟ تو هم داری قهر می کنی ؟ با تو هستم نَقَره برگرد. ›› باز هم صدای در . باز هم صدای درکوب در : ‹‹ این چه شبی است خدا ! تویی راحله جان ؟ این وقت شب اینجا چکار میکنی ؟ چرا تک و تنهایی ؟!›› ” تو بگو چرا چراغ خانه ات خاموشه ؟ یه خورده شیر برات آوردم . باور نمی کنی ، اما اون چوپون سنگسری‌ها بهم داد  نمیدونم از کجا می دونست که تو اینجایی بعد یه چیز دیگه هم ، بهم گفت . گفت که بهت بگم که این شیر ، با شیر مادرت قاطی شده ! و ترو طلبیده ! تو هم مواظب این شیر باش که نریزه . میبینم که خانه ات پُر از سنگ و سُفاله خوب برو دیگه چرا وایستادی؟ کویر سرده . تو هم که گوشت و گِلی نداری و می ترسم سرما بخوری  من رفتم به امان خدا.» « لَپّْر! پس چرا اینقدر این شیر لپّر می زنه ؟ ! وای از این همه سنگ و سفال .»‌تا پای نجمه به قلوه سنگی بخورد و بیفتد ، نجه از خواب پرید و دیری همچنان مُشوش به اطرافش نگریست : تاریک ! خانه مثل گور، تاریک بود و نجمه بال بال کرد تا توانست چراغ گردسوز را پیدا کند و آنرا بگیراند.

 روز که از سینه فراخ دشت بالا آمد و آفتاب در چرخه هر روزه اش به تاب شد و صدای گله و بانگ و دُرایِ بُزغاله‌ها بلند شد ، نجمه برخاست . آبی به صورتش زد و راهی کوچه شد . حال گله به انتهای قلعه رسیده بود و نجمه توانست مرد چوپان را در بیرونِ قلعه ببیند و سُراغِ مُراد را از او بگیرد .

 – تو چکاره شی؟

 نجمه نگاهش را به زمین دوخت و با صدایی که انگار هزار جامه کوب به آن می خورد گفت :

– روزگاری تو اون دور دورا ، نامزدش بودم.

 – فهمیدم ، تو باید نجمه باشی، چوپونهای این دیار همه ترو می شناسند . وای به تو ، وای بر تو نجمه . مُراد را تو به کُشتن دادی.

 نجمه دیگر صدای مرد چوپان را نمی شنید . سرش سنگین شد و تو گویی قلب لرزانش هزار سال پیر شُد. پس آرام آرام چونان یک سَنگ پشتِ خاموش ، را ه افتاد و ندانست به کجایِ دشت می رود . فقط صدای چوپونها و نی زنها را می شنید و دوّارِ آسمانی که چرخ می خورد و مُدام بر سرش کوفته می شد :

  « نگاری در سفرم دارم خدایا       دو چشی پشتِ در داروم خدایا»

 « نخوانید ، ترو خدا نخوانید . »

 « بزن نی را که غم داره دل مو     بزن نی را که دوره منزل مو »

 « نه ! بی مروتها نه ! انصاف بدید، منم اونو دوست داشتم و تو این قصه اگه من عاشق نبودم که نمی تونستم ببخشم . چهار تا بچه ! چهار تا بچه قد و نیم قدِ ،بی پناه و یتیم . بابای اون بچه‌ها اومده بود که مالاریا را از خانه من دور بکنه ولی اَجُل مُهلتش نداد . خوب شما بودید چکار می کردید ؟ صفدر همه عمر شو داد تا سی سال از زندگی منو بگیره . اصلاً میدونید من ، تو این قصه ، یه گلدون بیشتر نبودم که فقط می خواستم تو خاک قصه ام ، یه گُلِ کوچولو سبز کنم . همین ! حالام حکایت من ، درست مثلِ نیِ اون قصه ای شده که باید یک روز نواخته می شد. این قصه رو مادرم از مادرش شنیده و مادر بزرگم از مادرش و همینطور بگیر و بیا تا برسی به اصلش . اصلِ این قصه منم ! آی روزگار ، روزگار … با من نساختی …»

 « بزن نی را که غم داره دل مو                        بزن نی را که دوره منزلِ مو

 بزن نی رامُقامش را مگردان                            که دور افتاده یارِ همدلِ مو

 – نجمه قلعه اینطرفه تو داری کجا میری؟

 – صدای نی رو مگه نمی شنوی ؟ صدای نی …

 – حالت هیچ خوب نیست ، برگرد.

 – به من میگه بی وفا ! تو بگو وفا سیری چند ؟

 – آب اونجاست : استخر . بیا تا به صورتت آب بزنم . انگار تب داری .

 – منو پیش حاجی فیض ببرید. میخوام وصیت کنم .

 – اول خانه بعد، وصیت، حالا بریم طرف آب.

 نجمه از خانه جز لباسهایی که می خواست به راحله ببخشد ، هیچ چیزی برنداشت. او لحظه ای درنگ کرد و به دور خانه نگریست تا دورِ بسر آمدنِ خودش را ببیند. در و دیوار خانه و حتی آینه با او بیگانه شده بودند . نجمه باقیمانده آب کاسه را به صورتش زد و آنگاه ساروقِ کفنش را برداشت و عزمِ بیرون کرد . در این هنگام پروانه ای بال زد و روی کفنش نشستِ . رنگ ارغوانیش ، انگار از پاییز ، نیرو گرفته بود . پروانه تا نزدیک خانه راحله به روی کفن نشسته بود و از دمِ خانه‌ آنها بود ، که پرید و از نگاهِ نجمه دور شد .

 -قصد رفتن دارم راحله. دیشب خواب مادرم را دیدم  یکی را به دنبالم فرستاده بود که پیشش برم  بگیر یادگاری ست . لباس عروسی خودمه . الهی که به مُراد کهنه کنی

 – ناگهان نگاه نجمه تاریک شد و چیزی مثل استخوان، راهِ گلویش را گرفت .

 – مادرت کجاست؟

 – رفته پی آب .

 – خوب از قدیم گفتند، پیر مُردنی ست و غریب رفتنی ست . ما هم دیگه رفتنی شدیم.

 راحله بُغض کرد و بی اختیار نجمه را بغل گرفت و گریست . نجمه او را بوسید و دست به سرش کشید.

 – همیشه دختر به دنبال مادرش میره  هر کسی به دنبالِ اصلِ خودشه .

 نجمه دیگر خاموش شد و اینرا نگفت که او دارد برای مُردنش به آنجا می رود. مِنقاشِ یک دردِ نهان ، ناگهان دلش را شخود و مثل یک کوره‌ تفته، او را گُداخت. تا صدای راحله و زاری‌های او به عمقِ جانش ببارد، از آنجا دور شد. تنها در آنسویِ کویر و در میانِ غُبار و گُمشدگی و ناله باد بود که بار دیگر به دلش افتاد تا به راحله بگوید:« ببار گُلم، ببار…»

  حسین خسروجردی

شهریور ۱۳۸۸ – مشهد

فرستادن دیدگاه »