داستان کوتاه : آقای خوشبوس

سبزواریها.کام ۹ اردیبهشت, ۱۳۹۳ ۰ 211 views

آقای خوشبوس پله‌های اداره ی ثبتِ احوال را با سجل جدید، پایین آمد و نفس عمیقی کشید. لبخند رضایت کُنجِ لبش نشسته بود و با خودش فکر می‌کرد، چقدر این پله‌ها را پایین و بالا رفتم تا بالاخره توانستم از شرِ آن فامیل لعنتی نجات پیدا کنم. آقای خوشبوس نگاهی به صفحه ی اولِ شناسنامه کرد و توی دلش گفت:” فقط ای کاش آن مردکِ پشتِ میز نشین کمی‌خوش خط تر بود و این قدر شینِ خوش را به بِ بوس نزدیک نمی‌نوشت و این جوری شد که به یک باره از دهانش بیرون پرید و گفت:” حیفه نونِ گندم…”

آقای خوشبوس سجل را آرام درجیبِ بغل گذاشت و پیش خود اندیشید که این موضوع دیگر نباید اهمیتی داشته باشد و آنچه مهم بوده، فقط عوض کردن آن فامیلِ لعنتی بوده است. شهرتی که به خاطرش خیلی پوزخندها دیده بود و متلک‌ها شنیده بود. آقای خوش بوس در دل گفت:” آخر خاک برسر هم شد، فامیل؟” و همان طوری که پا به خیابان می‌گذاشت ، پیشِ خودش فکر کرد، پدر بزرگ، که او بابا کلان صدایش می‌زد، به چه عقلی آن شهرتِ سخیف را انتخاب کرده است.

آقای خوشبوس راسته ی خیابان ثبت را پایین آمد و به آسمان نگاه کرد. باران هوای باریدن داشت و او داشت پیشِ دلش خیال می‌کرد، چه حسی خوبی دارد زیرِ نم نم باران راه رفتن و شاید به همین خاطر بود که آرام زیرِ لب زمزمه کرد و گفت:” عبدالجواد… حاج عبدالجواد… حاج عبدالجوادِ خوشبوس.”

باران یواش یواش باریدن گرفت و آقای خوشبوس در دل افسوس می‌خورد که چرا زودتر از این‌ها به فکر این کار نیفتاده است؟ مثلاً همان وقت‌ها که همراه زنش حلیمه، به امیدِ یک لقمه ی نان به شهر آمده بودند یا وقتی که بچه ی اولشان سکینه به دنیا آمده بود.  آقای خوشبوس زیرسایه بان یک مغازه ایستاد و در حالی که سیگاری می‌گیراند، به قطرات درشتِ باران خیره شد.  انگاری خودش هم باور نمی‌کرد که در مدتی کوتاه، پَرش آن چنان می‌گیرد که دکه ی لیموناد فروشی تبدیل به فروشگاه بزرگی می‌شود و او و حلیمه که حالا دیگر برای خودش خانومی‌می‌کند و دوتا کلفت هم دم دست دارد، به حجِ واجب مشرف می‌شوند و بچه‌ها روز به روز بزرگ تر می‌شوند و صفرهای حسابِ بانکی او در پایان هر ماه بیشتر می‌شود.

آقای خوشبوس، از صدای آسمان قُرنبه، کمی‌از جا پرید و همان طوری که به ابر سیاه آسمان نگاه می‌کرد، زیرِ لب  خواند:” ابر اگر از قبله خیزد، سخت باران می‌شود؛ شاه اگر عادل نباشد، مُلک ویران می‌شود.” و در حالی که به سیگار پُکِ محکمی‌می‌زد، پیشِ خود اندیشید که ای کاش زودتر به حرفِ ضعیفه می‌کرد و  و به قولِ آقای رئیس تقاضای تغییر شهرت می‌داد و شاید به همین خاطر بود که گفت:” اصلاً حاج عبدالجواد خاک برسر کجا و حاج عبدالجوادِ خوشبوس کجا؟”

 باران خیالِ ایستادن نداشت وآقای خوشبوس می‌دانست دیگر نباید به گذشته فکر کند. فردا در راه بود. فردایی که او می‌باید دوباره دفترچه ی حسابِ پس اندازش را به دست بگیرد و برای گرفتن سودِ روزشمارِ پول‌هایش به بانک برود و انگار یک آن صدای خود را شنید، وقتی سجل را روی میزِ رئیس بانک گذاشت و طوری که همه بشنوند، با صدایی سرشار از شوق گفت:” حاج عبدالجوادِ خوشبوس، آقای رئیس!”

آقای خوشبوس هوای بارانی را به سینه کشید و لبخندی گُنگ، گوشه ی لب‌هایش را پُرکرد. یادِ حرفِ دخترش سکینه افتاد که به نقل از استادِ یوگایش می‌گفت:” آدمی‌که نتونه لایف استایل زندگیش را عوض کنه، به دردِ لای جرز می‌خوره،آقاجون!” واز وقتی که فهمیده بود، لایف استایل یعنی چی، همراه زنش حاجیه حلیمه تصمیم گرفته بودند که لایف استایل زندگیشان را عوض کنند و در اولین گام، تقاضای تعویضِ شهرت را داده بودند و چه شب‌ها که بیدار مانده بودند و به یک فامیل جدید فکرکرده بودند تا عاقبت به عاقبت به این نتیجه برسند که خوشبوس خیلی با مُسماست.  آقای خوشبوس سیگارش را زیر پا له کرد و در حالی که یقه ی کُت را بالا می‌داد با خود گفت:” این بارون خیالِ ایستادن نداره… کاش به حرفِ ضعیفه گوش داده بودم وماشین برمی‌داشتم… خدا کنه لااقل تاکسی پیدا کنم.”

آقای خوش بوس هیبتِ یک تاکسی زرد رنگ را از دور دید و بی اعتنا به رگبار باران خود را به کنارِ خیابان رساند و برای راننده دست بالا برد و نفهمید که چرا راننده او را ندید. صدای ترمزِ تاکسی و آخِ آقای خوشبوس در هم آمیخت و او صدای یک مرد را شنید که می‌گفت:” می‌شناختمش. حاج عبدالجوادِ خاک برسربود.”

حسین معدنی ثانی

“داستان کوتاه : آقای خوشبوس”, out of ۵ based on ۱ ratings.

فرستادن دیدگاه »