داستان کوتاه : انتظار

سبزواریها.کام ۲ مهر, ۱۳۹۲ ۰ 318 views

qasedak

رفت و روی لبه ی سنگی باغچه کنارش نشست.تا مدتی هردو به سکوت ادامه دادند تا اینکه قاصدک گفت:خیلی عصبانیه، نه؟

دختر با حرکت سر تایید کرد.

قاصدک گفت:حالا چی میشه؟

دختر شانه‌هایش را بالا انداخت.

باز سکوت کردند.بالاخره قاصدک تاب نیاورد وگفت:حالا تو چرا ناراحتی؟

دختر در حالی که سعی می‌کرد دلخوری اش را نشان ندهد گفت:نگا کن چیکار کرده . . .

آستینش را بالا زد و دستش را که جرخورده بود و با یک نوار چسب کاغذی دوباره چسبانده شده بود نشانش داد.گفت:تازه شانس آوردیم نوشته‌هاشو پاره کرد،اگه سوزونده بود که هیچی،تباه شده بودیم.با دلخوری ای که دیگر پنهان نبود ادامه داد:نمی‌شد همونی رو که میخواس بهش میگفتی؟

قاصدک گفت:چی می‌گفتم؟می‌گفتم‌ها . . . یه خبر خوب دارم،حالش خوبه،خیلی هم دل تنگته گفته خیلی زود برمی‌گرده پیشت.این خوب بود؟همینو میخواستین؟

دختر گفت: نه . . . اینجوری که نه . . . خب حداقل می‌گفتی خبر یادت نیس.

قاصدک گفت:من چیزی یادم نرفته،اصلا خبری ندارم،هیچ خبری ندارم.

دختر گفت:حالا چرا با من دعوا می‌کنی؟برو به خودش بگو.

قاصدک که از فرط عصبانیت آشکارا همه ی تارهای کوچکش می‌لرزید گفت:خب گفتم که اینجوری شد دیگه.

باز سکوت.قاصدک دوباره پرسید:حالا چی میشه؟

دختر گفت:نمی‌دونم . . . فعلا که همه چی رو ول کرده همین جوری داره تو اتاقش این ور و اون ور می‌ره،همه جارم بهم ریخته،گاهی وقتام گریه می‌کنه.آهی کشید و ادامه داد:ما هم که همین جور بلاتکلیف موندیم وسط داستان.

دوباره سکوت مثل سفیدی کاغذ همه جا را پر کرد.تا اینکه دختر بلند شد و پشت لباسش را تکاند قاصدک پرسید:کجا می‌ری؟می‌ری پیشش؟

دختر گفت:آره . . . می‌رم شاید بتونم راضیش کنم دیگه منتظر خبری ازش نباشه،چه می‌دونم،زندگیشو بکنه دیگه،شاید اینجوری برای همه مون بهتر باشه.همین پایان بهتره.

قاصدک به هوا برخاست و رفت تا سر دیوار.

دختر پرسید:تو کجا می‌ری؟

قاصدک جواب داد:همین اطرافم . . . می‌رم یه چرخی بزنم . . . بهش بگو بیاد بیرون،هوای خوبیه برای قدم زدن.

الهام شمس

فرستادن دیدگاه »