داستان کوتاه : تا بعد

سبزواریها.کام ۲۴ فروردین, ۱۳۹۲ ۰ 188 views

این روزها کم کار شده ایم؛ البته در ظاهر.

در طی این مدت سعی داشته ایم تا خودمان را به عنوان مجله ای معرفی کنیم که مطالبمان تاریخ انقضا نداشته باشد.کم نوشته ایم ولی خوشحالیم که مطالبمان ( حداقل از دیدگاه موتورهای جستجوگر) مفید و موثر بوده است.

در طی این مدت کوتاه بعد از انتشار هر کدام از مطالب، ورودی‌های زیادی از گوگل(و دیگر موتورهای جستجو) داشته ایم که نشان می‌دهد مطالب ما اکثراً در ابتدای نتایج جستجو (درباره ی همان موضوع خاص) قرار دارند.

امیدواریم که همشهریان گرامی‌هم ما را در امر بروزرسانی این رسانه همیاری نمایند.

—-

damqani

کاظم دامغان ثانی / عکس : خانه فرهنگ دانشجو

در این مدت کوتاه یکی از عزیزانی که مدیون کمک‌هایشان بوده ایم جناب آقای دامغان ثانی بوده اند که با وجود مشغله ی زیاد الطاف خودشان را از ما دریغ نکرده اند.

پس از معرفی انجمن ادبیات داستانی سبزوار، قرار بر این شد که گهگاهی تولیدات این انجمن را در مجله اینترنتی سبزواریها معرفی کنیم.

داستان “تا بعد”  نوشته ی آقای :کاظم دامغان ثانی” اولین نمونه از این مطالب است.

————

جواد که آمد، ناصر در آفتاب ملایم پاییزی کنار دیوار نشسته بود و داشت با بچه‌ها درباره‌ی مسابقه‌ی فوتبال با محلّه‌ی بالا صحبت می‌کرد. انتخاب بازیکنان تیم همیشه با ناصر بود. همه هم ازش راضی بودند. حتّی آن‌هایی که انتخاب نمی‌شدند، با جان و دل برای تیم تلاش می‌کردند: آب می‌آوردند؛ توپ جمع می‌کردند و تشویق می‌کردند. تنها کسی که ناراضی بود، جواد بود.

جواد، به قاسم ننه که خانه‌شان نزدیک بود، گفت برود، برایش آب بیاورد. قاسم ننه،‌ از جواد خوشش نمی‌آمد، ولی ازش می‌ترسید. تمام بچّه‌هایی که جثّه‌شان از او کوچک‌تر بود، همین حس و حال را داشتند. ناصر، صدایش بلند شد:

ـ بشین سرجات بچّه!

چشم، آقا ناصر!

پسرک عقب‌عقب رفت و خودش را به ناصر نزدیک‌تر کرد.

ـ بهت می‌گم بشین بچّه!

ناصر، این را گفت تا جواد ماست‌ها را کیسه کند. جواد گفت:

ـ اگه مردی، فردا بیا سی و سه هزار متری. نامرداش جا می‌زنن.

ـ برو جوجه! مامانت بی‌پستونک ولت کرده، زیادی زرت و زورت می‌کنی.

ـ نامرداش نمی‌یان. تموم اهل محل منو می‌شناسن.

ناصر شیشکی باد کرد:

ـ برو بذا باد بیاد. تو فقط زورت به کوچیک‌تر از خودت می‌رسه.

ـ تو هم قدّم ناصرخان!

نفسش به سختی بالا آمد. رنگش عین کاه شده بود.

ایوب از خمِ کوچه پیدایش شد. یک راست رفت سراغ ناصر و سر در گوش او کرد و چیزی گفت که ما نشنیدیم، ولی از دهن ناصر پرید: «مریم؟» و لب‌هایش شروع کرد به پریدن و نیش جواد تا بناگوش باز شد و رنگش برگشت سر جای اوّلش.

همه‌هاج و واج مانده بودند. مادرِ قاسم ننه کاسه به دست از خانه بیرون آمد و گفت: «قاسم! ننه! بدو برو یک کیلو ماست بخر، زود بیا.» دوید؛ کاسه را از مادر گرفت و پول‌های خرده را از داخلش برداشت و به دو رو به خیابان رفت. در تمام این مدّت، جواد چشم ازش برنمی‌داشت.

لحظه‌ای بعد، با کاسه‌ی پرماست برگشت. آمد، رد شود که جواد پایش را جلو پایش دراز کرد و قاسم ننه از روی آن پرید؛ ولی این جایش را دیگر نخوانده بود: جواد، مشتِ پر ماسه‌ی خود را توی کاسه ول داد. دادِ قاسم ننه درآمد: «مادر به خطا! جواب ننه‌مو چی بدم؟ فلان فلان شده‌ی …» که با کف‌گرگیِ جواد نقش زمین شد.

ناصر، کم‌کم از خودش بیرون می‌آمد، ولی هنوز هوش و گوش درست و حسابی نداشت. چشمش که به نگاهِ عاجزانه و ملتمسانه‌ی قاسم ننه افتاد، یخِ کرختی‌اش آب شد و نعره کشید: «ضعیف‌کشِ نامرد! همچین بزنمت که صدای سگ بدی.» جواد، پا پس کشید و عقب‌عقب رفت و ناصر که به طرفش خیز برداشت، در پیچ کوچه‌ی «کل‌ممدعلی‌ها» خودش را گم و گور کرد، ولی صدایش هنوز بود: «نامرداش سرِ قرار نمی‌یان.»

(ولی این‌جوری بد است که جواد، هیچ یار و یاوری نداشته باشد؛ آن وقت خوب‌ها زیاد باشند و آدم بده‌ی داستان تک و تنها. اقلّ کم برای این که داستان خنک نشود، باید کاری کرد.)

تازگی‌ها، دو خانوار جدید به محلّه‌ی ما آمده بودند که در خانه‌ی «حسن شو¹» و «کل‌محمد غرشمال» جاگیر شده بودند و هر کدام دو ـ سه بچّه داشتند؛ یکی از دیگری شرتر و پدرسوخته‌تر. از همان اوّلی که جواد چشمش به آن‌ها افتاد، شروع کرد اطرافشان پلکیدن و آن‌ها هم انگار بو کشیده باشند، شیفته‌ی جواد شدند؛ از همان نگاهِ اوّل.

(کم‌کم دارد دسته‌کشی، شکل عادلانه‌ای به خودش می‌گیرد؛ داستان هم فرم پیدا می‌کند.)

ناصر خم شد؛ قاسم ننه را بلند کرد و با دست، اشک‌هایش را پاک کرد:

ـ مرد که گریه نمی‌کنه.

و رو به «حسن نی‌نو²»:

ـ کاسه‌رو ببر با شیر فشاری سر کوچه بشور و (پول ماست را به سمتش دراز کرد) یک کیلوماست بگیر؛ جلدی بیا.

رمق به دست و پای قاسم ننه دوید و چشم‌هایش برق زد. حسن نی‌نو که برگشت و کاسه‌ی ماست را به دست قاسم ننه دارد، سروکلّه‌ی جواد، این بار، با دار و دسته‌اش پیدایش شد. عبّاس پرید وسط و توپ را برداشت؛ نشانه‌ گرفت و شوت کرد. دوباره، فریاد قاسم ننه بلند شد وناصر خیز برداشت به طرف جواد. عبّاس و برادرهایش: اصغر و علی‌رضا سعی کردند، جلو او را بگیرند که ناصر با یک دست اصغر و علی‌رضا و با دست دیگرش عبّاس را به طرفی پرت کرد و با لگد محکم خواباند تو شکم جواد و جواد که نشست به دلش بچسبد، لگد دیگری حواله‌ی پهلویش کرد که از حال رفت. عبّاس و برادرهایش، زیر بغل جواد را گرفتند و ناصر، نگاهشان کرد که او را از معرکه در ببرند.

ناصر، گفت: «هر چی تو جیبتونه، در بیارین؛ بریزین وسطِ میدون.» و خودش اوّل از همه جیبش را خالی کرد. یکی یکی آمدیم و جیبمان را برگرداندیم و تکاندیم و رفتیم؛ داشتیم یا نداشتیم. حسن نی‌نو پول‌ها را شمرد: «سه تومن و پنج قران.» ناصر، خم شد و تکه‌های کاسه‌ی چینی را از روی خاک و ماسه‌ی کوچه برداشت و رو به بچّه‌ها:

ـ بشورین؛ عین‌شو پیدا کنین؛ ماست بخرین؛ بدین ببره خونه‌شون.

تف انداخت روی زمین.

ـ خشک نشده، باید این جا باشین.

و دست رو سرِ قاسم ننه کشید؛ ایوب را صدا کرد و رفت تو آفتاب پاییزی با ایوب به پچ‌پچه نشست.

¤¤¤

چند وقتی می‌شد که از ناصر، هیچ خطّ و خبری نبود؛ یعنی از وقتی که مریم این‌ها، از محلّه رفته بودند. از ایوب هم که می‌پرسیدی، سر تو کلاه، دست تو آستین جواب می‌داد. ما، می‌دانستیم که ناصر به دختر کوچک سرهنگ محصص دل بسته شده، ولی اصلاً فکر نمی‌کردیم، این چنین گرفتارش شده باشد. دیگر جواد، یکّه بزن محلّه شده بود و یکّه تازی می‌کرد. برای تیم، یارکشی می‌کرد و همیشه هم برادران عبّاس و غلام‌رضا و غلام‌حسین سرایی را ـ که اصرار داشتند با فامیل صدایشان کنیم‌ ـ برای ترکیب اصلی تیم انتخاب می‌کرد؛ حتّی یک روز که آن‌ها به روستایشان، «بفره»، رفته بودند، در عین ناباوریِ همه، جواد گفت: «هر چند غلامین نیستن، امّا بر این که بدونن ما چقدر قدرِ زحمتای اونارو می‌دونیم، انتخابشون کردم.» و یکی ـ یکی ما را برانداز کرد:

ـ کسی اعتراضی، مخالفتی نداره؟

ایوب هم دیگر خیلی کم در محلّه ظاهر می‌شد؛ فقط وقتی که چیزی برای مادرِ ناصر خریده بود یا پیغام ـ پسغامی‌از او برایش آورده بود و یا خودش کارِ خیلی واجبی داشت، سری به محلّه می‌زد. تند می‌آمد و زود برمی‌گشت.‌هارت و پورت‌های جواد را که می‌شنید و زورگویی‌هایش را که می‌دید، سری تکان می‌داد و زیر لب چیزی واگویه می‌کرد و تند می‌رفت.

(حالا، انگار دارد از داستان خوشم می‌آید.)

آن شب، جواد جلو خانه‌ی ناصرشان کشیک می‌داد. همین که پرهیب ناصر را از دور دید، شروع کرد به رجز خواندن. ناصر که گویی اصلاً در این دنیا نبود، سریع و لغزان، چون سایه‌ای سرگردان، پیش از آن که جواد بخواهد و بتواند کاری بکند، به درون خانه خزید. آن جوری که ایوب تعریف می‌کرد، ناصر توانسته بود، دو ماه تمام، طوری به خانه برود که یا به جواد برنخورد یا آن قدر سریع از کنارش بگذرد که فرصت درگیری به او را ندهد و این، جواد را شیرتر کرده بود.

(بالاخره، اتفاقی که نبایست بیفتد، باید بیفتد.)

مریم محصص، عروس شد. هنوز کلاس اوّل دبیرستان را تمام نکرده، به خانه‌ی بخت رفت. و این شد که ما، آن سایه‌ی سرگردان را هم دیگر ندیدیم. تیرِ جواد به سنگ خورده بود، ولی او ول‌کن معامله نبود؛ بی‌خود نبود که بچّه‌های محل بهش می‌گفتند: «جواد سریش».

نزدیک خانه‌ی ناصرشان را پاتوغ کرده بود. این اواخر، کار را به جایی رسانده بود که کسی را می‌فرستاد درِ خانه‌ی آن‌ها را بزند و سراغِ ناصر را بگیرد و همیشه هم «باجی»، خواهر خوانده‌ی مادرِ ناصر، در را باز می‌کرد و می‌گفت: «چن وقته از ناصر هیچ خبری نداریم؛ ترو خدا اگه شما خبری ـ چیزی پیدا کردین، مارو بی‌خبر نذارین.» همیشه و هیچ‌گاه، هیچ تغییری در جمله‌اش نمی‌داد؛ حتّی در مکث و لحن آن؛ انگار آن را ضبط کرده بود و پخش می‌کرد.

بالاخره، شبی دیروقت ناصر از خانه بیرون آمد. آن جوری که ایوب می‌گفت: بسیار لاغر و تکیده شده بود. یک ماهِ تمام، غذای درست و حسابی نخورده بود. جواد، مثل «جغنه» پرید روی سرش و پرتش کرد طرف دیوار. ناصر، خورد به دیوار و پخش زمین شد و جواد خودش را انداخت رویش و شروع کرد به مشت زدن به پک و پهلو و صورتش و تا جایی که جا داشت، او را به بادِ فحش گرفت: «ولدالزنا! عشق لیلی ذلیلت کرده؟ حرف بزن مجنونِ مادر به خطا!» ناصر، هیچ نمی‌گفت. خودش را جمع کرد و در یک فرصت کوتاه خودش را به خانه انداخت و تا مدّت‌ها، دیگر هیچ‌کس اثری از ناصر ندید. انگار آب شده باشد، رفته باشد زیر زمین. از ایوب هم که می‌پرسیدی، می‌گفت: راهش را از ناصر جدا کرده است.

¤¤¤

صبحِ علی‌الطلوع، ناصر از خانه زد بیرون؛ کاملاً سرحال و نونوار؛ همان طور که ایوب می‌خواست و قاسم ننه و من و دیگران و البتّه جز جواد و دار و دسته‌اش که حالا روزبه‌روز بیش‌تر می‌شدند.

خبرِ آفتابی شدنِ ناصر به جواد که رسید، شال و کلاه کرد و جلدی خودش را به میدان رساند و منتظر ماند. برگشتنی، ناصر از مسیری آمد که جواد کم‌تر به ذهنش می‌رسید. همین که چشمش به او افتاد، یکّه خورد و واچرتید. ناصر، ایستاد و نگاهش کرد و چارپرش را در آورد و محکم کوبید به تنه‌ی تیرِ چراغ برق و گفت: «مرد می‌خوام، درش بیاره.» ناصر و جواد، دور هم شروع کردند به چرخیدن. نفس در سینه‌ی همه حبس شده بود.

(آخ جان! دعوا؛ داستان هیجانی شد.)

ایوب ، حسن نی‌نو و قاسم ننه از یک طرف خیز برداشتند، عبّاس و برادرهایش و برادران سرایی از سویی دیگر. مثل این که ناصر بخواهد پنالتی بزند و جواد هم دروازه‌بان باشد وآن‌ها هم بازیکنان دو تیم که منتظر ضربه‌اند.

اوّلین ضربه را ناصر زد. جواد، سکندری خورد و با سر رو به زمین رفت. ناصر،‌ معطل نکرد و با لگد به پهلوی جواد کوبید و خودش را روی او انداخت. جواد، جاخالی داد؛ خودش را جمع و جور کرد و برخاست. دوباره، رودرروی هم قرار گرفتند. این بار، نوبت جواد بود: با کفشِ نوک فلزی خود، محکم به ساق پای ناصر کوبید. از درد به خودش پیچید، ولی صدایش درنیامد. جواد، دوباره به ساق پایش زد. این دفعه، همه‌ی ما صدای آخِ ناصر را شنیدیم و دلمان ترک برداشت. ناصر، خودش را به جواد نزدیک کرد و گفت: «خفه‌ت می‌کنم، پدرسگ!» صورتِ جواد کبود شده بود. عبّاس، نگاهی به دارو دسته‌شان کرد؛ در یک چشم به هم زدن هر کدام از طرفی به ناصر حمله بردند. دست‌های ناصر، شل شد. ایوب و حسن نی‌نو و قاسم ننه هم قاتیِ دعوا شدند.

من و احمد، اهل دعوا ـ مرافعه نبودیم، ولی یواشکی گاهی لگدی به طرف عبّاس و بقیه‌ی دارو دسته‌ی جواد می‌پراندیم. در شلوغی درگیری، احمد از یک فرصت مناسب استفاده کرد و یک مشتِ مشتی حواله‌ی پشت جواد کرد و خودش را کنارِ دیوار، مشغولِ تماشای دعوا نشان داد. من هم از پشت سر، مشتی تو سرِ اصغر کوبیدم و کنارِ احمد، پشت به دیوار دادم و یواش‌یواش نشستم و زانوهایم را بغل گرفتم. ورق به نفع دارو دسته‌ی ناصر برگشته بود.

(تا این‌جا که داستان بد پیش نرفت.)

عربده‌ی یدالله پاسبان، همه را سر جای خود میخ‌کوب کرد: «جووتون پاک بوده؟ مادرقحبه‌ها! مملکت، قانون داره؛ شهرِ هرت که نیس بی‌همه‌کسا! امشبو که تو شهربانی خوابیدین، آدم می‌شین.» من و احمد، خودمان را از معرکه دورتر کردیم و دیدیم که چه طور یکی ـ یکی سوار جیپ شهربانی‌شان می‌کنند. ماشین که حرکت کرد، یک نفر از پشت سر گفت: «شما دوتام راه بیفتین گوساله‌ها! یالله بزغاله‌ها!»

رنگِ جفتمان پریده بود؛ برگشتیم؛ دیدیم؛ علی پلیس است. آب دهانم را قورت دادم و گفتم: «نصف عمرمان کردی، علی آقا!» علی پلیس گفت: «به جهنم، ناجنسا! یالله راه بیفتین.» گفتم‌: «حالا چه عجله‌ای علی آقا!» گفت: «درشو می‌بندن.» احمد گفت: «کجارو؟» که علی پلیس چپ‌چپ نگاهش کرد و مچ دستش را گرفت. گفتم: «فردا چه خبره؟» علی پلیس رو به احمد کرد: «فردا چه خبره؟» و احمد برگشت به من. من گفتم: «عیده، علی آقا!‌ عید.» و احمد سعی کرد، دستش را از دست علی پلیس بکند و او، صورتش را تف مالی کرد و آمد طرف من که در رفتم و احمد دنبالم کرد.

(یادم باشد، اپیزودِ علی پلیس را کلاً حذفش کنم، داستان را از یک دستی می‌اندازد.)

ایوب می‌گفت:« تو شهربانی ازمون تعهد گرفتن که دیگه تو محل دعوا راه نندازیم. سرِ ناصر و جوادم با نمره‌ی چار زدن و با هم آشتی‌شون دادن.» ایوب می‌گفت: «ناصر، قسم خورده، دیگه این‌جا نمی‌مونه؛ از این شهر برا همیشه می‌ره.»

(نه، یک چند خط دیگر مانده.)

کم‌کم دار و دسته‌ی ناصر هم شدند دار و دسته‌ی جواد. فقط ماندیم: من و احمد و ایوب. ایوب هم که رفت تو لاک تنهایی خودش و به عالم و آدم دیگر کاری نداشت. من و احمد هم که اهلِ دسته‌بازی نبودیم و زندگی خودمان را می‌کردیم؛ فعلاً.

(آخیش!)



۱- Show

۲- Ni-Now

فرستادن دیدگاه »