داستان کوتاه : روایت ها

سبزواریها.کام ۱۲ شهریور, ۱۳۹۲ ۴ 556 views

این روزها در پشت صحنه ی مجله اینترنتی سبزواریها، به دنبال این هستیم بخش‌های ثابتی داشته باشیم تا هر هفته منتشر شوند.

از دوستان انجمن گویندگان جوان قول “دوشنبه‌های رادیویی” را گرفته ایم و از دوستان انجمن ادبیات داستانی هم قول داستان‌های کوتاه روز سه شنبه.

امیدواریم بتوانیم خوش قول باشیم و هر روز هفته حداقل یک پست مناسب داشته باشیم.

****

روایت من

عایق­های صوتی خیلی خوبند. اگر آن­ها نباشند نمی­دانم چه بر سر آپارتمان­نشین­ها می­آید. به لطف همین عایق­ها دعوای واحد کناری ما چیزی مثل زمزمه­ی گاه و بیگاه به گوش می­رسد. اما من همیشه می­ترسم. می­ترسم روزی آنقدر سروصدا زیاد شود که عایق­های توی دیوارها تاب نیاورند و یکدفعه بشکنند و من کر شوم. اصلا این­ها چرا اینقدر با هم دعوا می­کنند؟ دلم برای بچه­شان می­سوزد محض رضای خدا مراعات او را بکنید.

تلفن زنگ می­خورد. گوشی را که برمی­دارم همان همسایه­ی بغلیمان است. می­گوید امشب مهمان دارد و اگر می­شود دو تا دیس بهش قرض بدهم و دخترش را می­فرستد که ظرف­ها را بگیرد.

تلفن را که قطع می­کنم با خودم می­گویم حتما هر چه ظرف داشته­اند توی دعواهایشان زده­اند شکسته­اند. بیچاره بچه­شان، وقتی مادر پدرش دعوا می­کنند چه کار می­کند؟ چه حسی دارد؟ اصلا به چه فکر می­کند؟

چند ضربه به در می­خورد. در را باز میکنم. خودش است. یک دختر بچه­ی چهار پنج ساله. فقط سلام می­کند. می­گویم “واسه ظرفا اومدی؟ الان میارم، بیا تو” هیچ نمی­گوید. ظرف­ها را که از کابینت در می­آورم، زیر چشمی‌نگاهش می­کنم، همین طور دم در ایستاده و با سوراخ کلید بازی می­کند. خیلی دلم به حالش می­سوزد.

به سمتش که می­روم فکری به خاطرم می­رسد. ظرف­ها را جلوش روی زمین می­گذارم. سنجاق سرم را باز می­کنم و آرام می­زنم به موهایش. در گوشش می­گویم “هر وقت ترسیدی، هر وقت مامان بابا با هم دعوا کردن این سنجاقو بگیر تو دستات و به یک پری کوچیک فکر کن. یک پری کوچیک که همیشه مواظبته، مواظب همه­ی بچه­هاس و نمیذاره اتفاقی برات بیفته بعد همه چی درست میشه”. همین­طور نگاهم می­کرد ظرف­ها را دادم دستش و رفت.

روایت سنجاق سر

من که درست نمی­دیدم. لای موهایش بودم، ولی ظرف­ها را گذاشت روی میز. مادرش گفت “آوردی مامان؟ دستت درد نکنه، نمی­دونی بابات فلفل دلمه­ای­ها رو کجا گذاشته؟” من روی سرش به این طرف و آن طرف رفتم. مادرش ادامه داد: “هیچ کارش به آدم نمی­مونه، این همه کار دارم نمی­یاد بگه…”

همین­طور که حرف می­زد رفت سمت تلفن. دخترک به سمت اتاقش دوید. من محکم موهایش را گرفته بودم. صدای مادرش که بلند شد، نشست زیر میز تحریرش. مرا محکم گرفت توی دستانش و چشمانش را بست. من نمی­دانستم چه باید بکنم. زیاد عادت ندارم توی دست­ها باشم. بیش­تر روی سرم، موها را نگه می­دارم. صدای مادرش بلندتر شد و من همین­طور داشتم عرق می­ریختم. من یک تکه پلاستیک فشرده­ام با یک نگین کوچک قرمز، کاری از من برنمی­آید. ناگهان دخترک دوید بیرون. چند ضربه به یک در زد و مرا گذاشت توی یک دست دیگر. گفت :”این خرابه، کار نمی­کنه” و رفت.

Angel

روایت خدا

نشستن و گریه کردن چه دردی رو دوا می­کنه؟ طوری نشده که… اونجا که این بچه داشت پری هه رو صدا می­کرد من می­تونستم یه کاری بکنم ولی صلاح ندیدم. من حواسم به همه چی هس. حالا تو چرا گریه می­کنی من نمی­دونم. گریه نکن عیبی نداره. من فلفل دلمه­ای­ها رو پیدا می­کنم تا این دعواشون زودتر تموم شه تا چند روزم دعوایی نباشه. تو هم برو کتابتو بخون، کتاب خوندن خیلی خوبه. اون بچه هم بزرگ میشه میره پی کار خودش. من خودم حواسم به همه چی هس.

نویسنده : الهام شمس

۴ دیدگاه »

  1. امید برومندی ۱۳ شهریور, ۱۳۹۲ at ۱:۱۴ ب٫ظ - پاسخ

    سلام.
    اول از همه از ابتکار خوب مدیریت سایت سبزواری‌ها تشکر می‌کنم. واقعا به نظرم اینجا داره برنامه ریزی خوبی میشه. اگر این اتفاق بیافته که هنرمندان رشته‌های مختلف سبزوار فضای مناسبی داشته باشن که آثار هنریشونو بتونن اونجا عرضه کنن ، خیلی عالیه و مجله اینترنتی سبزواری‌ها با توجه به اینکه سبقه سیاسی نداره و از ابتدای فعالیتش تا الان از تندروی‌های چپ و راست و … به دور بوده و بیشتر ماهیت فرهنگی داشته ، می‌تونه مأمن خوبی برای هنرمندان محلی باشه .
    فقط امیدوارم آقای مسکنی هم سرعتشو بالاتر ببره.البته می‌دونم این جور کارا هم کارای آسونی نیست. خودم تجربه دارم و می‌دونم کار رسانه ای اگر بخوایم تمیز و مرتب و هدفدار باشه جون کندن می‌خواد!
    جونت زیاد آقای مسکنی !!!

    • سبزواریها.کام ۱۴ شهریور, ۱۳۹۲ at ۹:۳۵ ق٫ظ - پاسخ

      ما هم مثل همیشه ممنون و مدیون شما هستیم.
      امیدواریم همچنان از مطالب خوب و نظرات مفیدتان بهره مند باشیم.
      پایدار باشید.

  2. امید برومندی ۱۴ شهریور, ۱۳۹۲ at ۶:۱۸ ب٫ظ - پاسخ

    دومین مطلبی که می‌خواستم بگم عرض احترم و سپاس به نیسنده محترم این داستان زیباست.
    تخیل بسیار خوبی در این داستان دیدم و همچنین اینکه در یک داستان به این کوتاهی سه تا فضای متفاوت به نمایش گذاشته شده که در هر کدوم از اون فضاها یک شخصیت متفاوت نقش اصلی رو ایفامی‌کنه خیلی به جذاب تر شدن داستان کمک کرده بود.
    شخصیت اول زن همسایه بود که توی خونه عایق بندی شده خودش از دعوای همیشگی زن و مرد همسایه نگران بود.
    شخصیت دوم سنجاق سری که مثل یک ناظر بی طرف داشت خاطرات خودشو از اونچه از روی سر دختربچه دیده بود تعریف می‌کرد و شخصیت سوم هم خدا بود که سعی می‌کرد به زن اولی دلداری بده تا گریه و زاریش تموم بشه.
    زیباترین و تکان دهنده ترین قسمت این داستان از دید من ، جایی بود که دختربچه با معصومیت و سادگی هرچه تمام تر سنجاق سر رو به زن همسایه برگردوند و گفت : این خرابه . کار نمی‌کنه.
    اما اگر بخوام یک انتقاد هم وارد کنم اینه که پایان بندی داستان به نظرم می‌تونست خیلی بهتر باشه.به خصوص در قسمت پایانی که نقش اصلی بر عهده خدا بود ، انتظار من به عنوان یک مخاطب از نقشی که خدا در این داستان ایفاکرد اصلا برآورده نشد. و نویسنده نتونسته بود اونطور که باید و شاید از نقش خدا که بار سنگینی داره ، به نفع زیباتر و عمیق تر شدن داستانش بهره برداری کنه.
    به هرحال اما همونطور که گفتم داستان سریع و خوبی بود و در کل من به نوبه خودم این داستانو پسندیدم. موفق باشید…

  3. سرور ۱۷ تیر, ۱۳۹۳ at ۴:۳۹ ب٫ظ - پاسخ

    دوشنبه‌ها چه ساعتیه ؟ من دلم میخواد بیام

فرستادن دیدگاه »