داستان کوتاه : سبز

سبزواریها.کام ۱۹ شهریور, ۱۳۹۲ ۰ 155 views

مثل همیشه وقتی که جلو بوم سفید نشست و پالت رنگ را برداشت و تصمیم گرفت نقاشی کند، همه­ی صحنه­ها از اول جلو چشمش مجسم شدند؛ اول نقاشی­های بچگی­اش و مدادهای رنگ به رنگ، یاد آن نقاشی­اش افتاد که در مجله­ی گل­آقا چاپ شد. دختری بود با موهای پریشان که یک پیراهن با دامن چهل طبقه تنش بود، هر طبقه­ی دامنش یک رنگ بود. پدرش به او گفت: تو دختر رنگ­هایی و نقاشی را فرستاد برای مجله، بعد برایش یک آبرنگ دوازده رنگ خرید.

قلم­مو را که در لیوان آب می­زد، رنگ­ها با چرخش­های جادویی از آن جدا می­شدند، انگار در آب می­رقصیدند. همه­ی صفحه­ی کاغذ را رنگ می­کرد. رنگ­ها با هم مرزهایی مبهم از رنگ­هایی تازه می­ساختند و سفیدی کاغذ را با وجودشان پر می­کردند و جلو می­رفتند. او کاغذ را به دیوار می­چسباند و کاغذ دیگری برمی­داشت و از نو. تا این­که یک روز کاغذها تمام شدند و او روی دیوار به کارش ادامه داد. انگار رنگ­ها دعوتش می­کردند که دستشان را بگیرد و با هم تمام دنیا را رنگی کنند. آن روز وقتی مادرش خسته از سر کار برگشت و دیوار را دید محکم زد پشت دستش. بار دیگر وقتی آب­ها را روی فرش ریخت و احساس کرد مادرش با گریه مشغول تمیز کردن فرش است، با آن که یک مداد رنگی بیست و چهار رنگ به او دادند؛ دیگر برای خودش نقاشی نکرد.

در مدرسه همیشه نقاشی­اش بیست بود مثل بقیه­ی درس­هایش. به این­جا که می­رسید یاد نگار همکلاسی­اش می­افتاد با آن  نقاشی­های عجیبش. یک بار زنگ نقاشی معلم پای تخته یک شمع با گل و پروانه کشید و از بچه­ها خواست مثل همان را بکشند و رنگ کنند. به او که رسید گفت آفرین و نگاهی به نقاشی نگار انداخت: صفحه­ی کاغذ پر بود از شکل­های عجیب و غریب و خط­های عمود و شکسته در وسط؛ مثل دو بال بزرگ. سری تکان داد و گفت: نمی­تونی یه گل بکشی؟ و بی­آن­که منتظر جوابی باشد، رفت. نگار زیر لب گفت: “دیشب خواب می­دیدم”.

از فکر آن دوران بیرون آمد. با خودش فکر کرد دلش برای همان روزها تنگ شده است، همان مدرسه رفتن­ها، همان صبحگاه­های طولانی، همان نشستن­ها سر آن کلاس­های خشک و بی­روح، حداقل هنوز آینده نیامده بود.

بزرگ که شد راه دیگری رفت، درس دیگری خواند و کار دیگری کرد. اما همیشه ذهنش در جست­وجوی چیزی در عالم نقاشی بود. گاه و بیگاه این­جا و آن­جا چند دوره­ی نقاشی گذراند. اما همیشه در نهایت یک ترکیب بندی از میوه و گل و کوزه و کاسه می­کشید.

یاد آن باری افتاد که جلو بوم نشست و بعد یک ساعت و چهل دقیقه زل زدن به صفحه­ی سفید فقط گریه کرد. گریه­اش برای این بود که حتی نتوانست از فرط عصبانیت رنگ­ها را به همه جا بپاشد، یا بوم را بشکند یا حتی قلم­مو را که در دست خشک شده­اش مانده بود، به کناری بیندازد و برود تا وقتی دیگر.

نفس عمیقی کشید و به اطراف نگاهی کرد. انگار گذشته مثل ماسه­های نرم از بالا روی سرش می­ریخت، توی رختخوابش، روی میز صبحانه، توی اتوبوس، وقت قدم زدن توی خیابان، همه جا، همه وقت، وقت کتاب خواندن، وقت مسواک زدن، وقت گریه کردن.

انگار آینده همان گذشته بود. انگار توی یک ساعت شنی بزرگ زندگی می­کرد. زمان جلو می­رفت اما این گذشته بود که همه جا را پر می­کرد تا آن جا که دیگر جایی برای آینده نماند.

یک شب گرم تابستانی بود. تصمیم گرفت بوم را ببرد و توی ایوان بگذارد و آن­جا بنشیند. با این­که از حشرات متنفر بود، اما سمی‌که آن سال اول فصل گرما به همه جا زده بود، کارگر افتاده بود. گوشه کنار جابجا جسدهای حشرات خیالش را راحت می­کرد.

Sabz-story

زیر مهتابی نشست و بوم را گذاشت جلوش و دوباره خیره شد. غرق در سفیدی بوم شده بود که مثل یک ماده­ی غلیظ بیرون    می­آمد و همه­ی رنگ­های دنیای اطرافش را در خود فرو می­برد و هم­چنان سفید باقی می­ماند. تا این­که روی پوست گردنش احساسی کرد. ناخودآگاه دستش را برد روی آن و ناگهان رایحه­ی تندی مثل علف­های صحرایی مشامش را پر کرد. دستش را بویید بوی دشت­های دور را می­داد. با تعجب اطراف را نگاه کرد. سنگ­بردار سبز کوچکی را دید که آرام روی شانه­اش راه می­رفت و افتاد روی دامنش و بی­حرکت همان­جا ماند. نمی­دانست چه مدت او و سنگ­بردار همان­طور ماندند و چه گذشت که قلم­مو را برداشت و تیوپ رنگ سبز را خالی کرد و قلم­مو و رنگ روی بوم ضربه می­زد، ضربه­هایی آزاد؛ گاه سبز را با خاکستری گاه با سفید و سیاه مخلوط می­کرد و هم­چنان ضربه می­زد. عاقبت برخاست و رفت. قبل از خاموش کردن چراغ نگاهی به بوم انداخت. مثل یک دشت می­مانست، دشتی که در آن هرجا سبز است یا مثل تن یک سنگ­بردار کوچک از خیلی خیلی نزدیک.

پایان

الهام شمس/پاییز ۹۱­

فرستادن دیدگاه »