داستان کوتاه : صندوق

سبزواریها.کام ۹ مهر, ۱۳۹۲ ۰ 526 views

در کشاکش خواب و بیداری صبح نور می‌تاباند و من پتو را روی سرم می‌کشم. درباره یک روز دیگر. کاش چیزی بود که می‌شد به آن چنگ انداخت و محکم در آغوش گرفت که وقتی اول صبح چشم باز می‌کنی نگاهش کنی و مطمئن شوی امروز دیروز نیست. کاش حالا که نمی‌دانم روزها باهم فرقی دارند یا نه،حداقل وقتی که می‌فهمم حجم عظیم غم یکباره مرا در خود نکشد،فقط دستی به پشت دستم بزنم،سری تکان دهم و بگویم عمر چقدر زود می‌گذرد و یک چای دیگر برای خودم بریزم مثل مادربزرگ،آخ…مادربزرگ،کاش حداقل آنقدر از مردن نمی‌ترسید.

مثل هر روز دست زیر بالشم می‌کنم و عکس را برمی‌دارم. یک عکس قدیمی‌رنگ و رورفته از سه سالگی خودم.با موهای فرفری زیر درخت انار حیاط خانه ی قدیمی‌مان ایستاده ام و از روی شانه راستم به بالا نگاه می‌کنم. چقدر رنگ موهایم توی بچگی روشن تر بوده است.

sandoq

 

نگاه کردن به این عکس کار هر روزم شذه است. نه خندیده ام و نه به دوربین نگاه کرده ام. هیچ چیزی از آن زمان را به یاد نمی‌آورم. کاش بقیه چیزی یادشان بود. کاش معلوم بود به چه چیز نگاه می‌کرده ام. بیشتر که دقت می‌کنم می‌بینم لباس تنم را یادم می‌آید. اصلا انگار آن را تازگی دیده ام. پس حتما هنوز توی صندوق توی زیرزمین است.به یک دفعه خودم را ازجا می‌کنم و می‌دوم به سمت زیرزمین. صندوق بزرگ آهنی سبزرنگ آن گوشه کنار پنجره جاخوش کرده است. شروع می‌کنم کوت  وسایل اضافه  و  خرت و پرت ‌هایی را که رویش تلنبار شده پایین می‌گذارم. درش را باز می‌کنم. بقچه‌های رنگی بغل به بغل انگار دنیای دیگری را به چشمانم آورده اند. یکی از آن‌ها را باز می‌کنم و بوی لباس‌های تو بقچه مانده یاد‌های دور را برایم زنده می‌کند. می‌گردم و عاقبت بقچه ی لباس‌های بچگی ام  پیدا می‌شود. همان جلیقه ی سفید بافتنی، رویش که دست می‌کشم انگار زمان به عقب برمی‌گردد. خاطره‌های مبهم زنده می‌شوند،آواهای دوردست جان می‌گیرند و انگار دست بچگی ام  است که لباس را لمس می‌کند.

می­روم توی صندوق می­نشینم. قلاب آن را مثل پایه بین در و بدنه قرار می­دهم. باریکه­ای از نور داخل صندوق را روشن می­کند. به پهلو می­خوابم و پاهایم را توی شکمم جمع می­کنم. نفس عمیقی می­کشم و آرامش وجودم را فرا می­گیرد. سعی می­کنم بیش­تر به یاد بیاورم. احساس می­کنم چیز نرمی‌به پایم می­خورد. می­ترسم نکند موش باشد. با حرکتی ناگهانی بلند می­شوم که سرم به در صندوق می­خورد، قلاب از جایش در می­رود و همه جا تاریک می­شود. نمی­خواهم فکر کنم که قلاب ممکن است توی حلقه­اش افتاده باشد و شاید من این­جا گیر کرده باشم. مثل دیوانه­ها به در و دیوار می­کوبم و در صندوق را فشار می­دهم. گریه­ام می­گیرد، جیغ می­زنم و کمک می­خواهم. چرا یادم نبود اینقدر از جاهای بسته می­ترسم. یک در میان مامان و بابا را صدا می­زنم. این دیگر چه کاری بود؟ اصلا وقتی آمدم پایین کسی خانه بود یا نه؟ چرا نگاه نکردم؟ آن قدر جیغ می­زنم که صدایم می­گیرد. احساس خفگی می­کنم. سعی می­کنم نفس عمیق بکشم ولی نمی­توانم. هوا به زودی تمام می­شود و من می­میرم و توی این صندوق می­پوسم. ترس رهایم نمی­کند. کاش حداقل راحت بمیرم. خدا کند این­جا موشی نباشد. میان هق­هق گریه­هایم سکوت می­کنم ببینم غیر من آیا جنبنده­ای در صندوق هست یا نه. لعنت به من. کاش سکته کنم، کاش بیهوش شوم، کاش موش­ها نباشند. خدا کند جسدم را قبل از تجزیه شدن پیدا کنند.

سرم را محکم می­کوبم به دیواره­ی صندوق، گیج می­خورم. احساس می­کنم جرأتش را ندارم اما قوایم را جمع می­کنم و دوباره با نهایت نیرو سرم را می­کوبم. چیزی خیس و گرم از شقیقه­ام پایین می­آید و دیگر هیچ نمی­فهمم.

*** 

در نمایی تار و مبهم، صداهای گنگی به گوشم می­رسند. یک کرختی عجیب تمام وجودم را فرا گرفته است. انگار افرادی دوروبرم در حال حرکتند. نور چراغ مردمک چشمم را تنگ می­کند و دست­هایی که جلو چشم­هایم تکان می­خورند انگار از من می­خواهند دنبالشان کنم.

***

مامان یک چای دیگر برایم ریخته است. می­گویم می­خواهم بروم توی حیاط. انگار می­خواهد بگوید هنوز خوب نشدی، سرما می­خوری اما نمی­گوید. توی حیاط روی صندلی حصیری می­نشینم. سرم را روی تکیه­گاه آن می­گذارم و دستانم را روی شکمم قلاب می­کنم. آفتاب یک روز زمستانی تمام زورش را می­زند تا تنم را گرم کند. من چشمانم را ریز می­کنم و سعی می­کنم به خورشید نگاه کنم. آفتاب در مژه­هایم و در پیچ و تاب موهایم هفت رنگ می­شود، مثل بچگی­هایم. آرامش تمام وجودم را فرا می­گیرد.

پایان

الهام شمس

فرستادن دیدگاه »