داستان کوتاه : عروسک افغان

سبزواریها.کام ۱۲ فروردین, ۱۳۹۳ ۰ 203 views

هوا سرد بود.زمهریر
برفی که چند روز پیش آمده بود، حالا یخ زده بود و بادی که از روی یخ می‌وزید، مغز استخوان را خبر می‌کرد.ثریا که چشم‌هایش را باز کرد، نگاهش به سقف دود زده ی اتاق خیره ماند و یاد حرف‌های برادرش “الله مراد” افتاد.الله مراد قول داده بود که امروز ثریا را به بازار بزرگ کابل می‌برد تا او از هر مغازه ی اسباب بازی فروشی که دلش خواست یک عروسک گنده بخرد و بعد هم بدون چون و چرا پولش را بدهد تا بروند قنادی ایرانی عسل، و ثریا از هر کدام از شیرینی‌ها که دلش خواست بخرد و بعد هم که دیگر نوبت سینماست.
و باقیش را هم که الله مراد بیشتر از صد دفعه درِ گوشش خوانده بود و حتی دستش را هم گرفته بود و با هم از دمِ پاسگاه پلیس رد شده بودند و الله مراد برای بار هزارم گفته بود:

“به محض این که روزنامه را بالا بردم به طرف پاسگاه می‌روی و جلو ماشینِ اولی نخ نارنجی را می‌کشی.”

الله مراد حتی یک شب با خودش جلیقه ای آورده بود تا ثریا تنش کند و نخِ نارنجی را نشانش داده بود

***

از سینما که بیرون آمدند ثریا خسته بود.دوساعت تمام نشسته بود و زل زده بود به پرده ای که تویش بُکُش بُکُش بود.از صدای انفجار و آدم‌هایی که تکه پاره می‌شدند و مردمی‌که به این سوی و آن سوی می‌دویدند تا شاید نمیرند بی زار بود.
و هر وقت که برگشته بود تا برادرش را ببیند، برقی را در چشمانش دیده بود؛ برقی که ریش بلند و سیاه الله مراد را که تا پیش سینه اش می‌رسید، روشن می‌کرد.

ثریا دست در دستِ الله مراد در حالی که عروسکِ بزرگش را در آغوش می‌فشرد رو به پاسگاه پلیس می‌رفت و در میانه ی راه بود که گفت :
“خسته شدم بَرار! بیا برگردیم خانه!”

الله مراد انگاری حرف ثریا را نشنید و همان طور که دست او را می‌کشید، به راهش ادامه داد. نزدیکِ پاسگاه، الله مراد نشست و پیشانی ثریا را بوسید و گفت:
“فراموش نکنی خواهرکم! هر وقت روزنامه را بالا بردم نخ را بکش.”

afghan

الله مراد که رفت، ثریا ماند و سنگینی جلیقه ای که بر تن داشت.نگاهی به عروسکش کرد و به خیالش رسید که عروسک دارد گریه می‌کند و بعد هم الله مراد را دید که روزنامه را بالا برد.

ثریا عروسک به بغل رو به پاسگاه رفت و پای همان ماشینی که الله مراد گفته بود، نخِ نارنجی را کشید.

حسین معدنی / ماهنامه فرهنگی-ادبی خورشید کویر، شماره دوم

فرستادن دیدگاه »