داستان کوتاه : فردا

سبزواریها.کام ۱۷ اردیبهشت, ۱۳۹۲ ۰ 201 views

روزی که می‌خواستیم سبزواری‌ها را راه اندازی کنیم برای کمک اهالی فرهنگ خیلی حساب باز کرده بودیم؛ که متاسفانه نشد آنچه که باید…

در این بین باید سپاسگذار باشیم از استاد عزیز و فرهیخته، جناب اقای دکتر دامغانی که یاری گر ما بوده اند.

با کمک ایشان و البته دوستان گرامیشان در انجمن ادبیات داستانی سبزوار قرار بر این شد که در بازه‌های زمانی مختلف یکی از داستان‌های برگزیده ی اعضای این انجمن جهت انتشار در اختیار مجله ی اینترنتی سبزواری‌ها قرار گیرد.

باز هم از این دوستان سپاسگذاریم.

——

فردا

پیله کرده بود پروانه را بگیرد؛ خودش هم نمی‌دانست چرا. تنها و بیکار نشسته و زل زده بود به نقطه‌ای نامعلوم روی پرده که دیدش. یک پروانه‌ی بزرگ پشمالو بود رنگ خاک. دوید و رفت از آشپزخانه یک سبد کوچک آورد.
«اینقدر دَس دَس نکن، تو هم بیا، می‌خوای بمونی تو این شهر کوچیک چیکار؟ اونجا یه دنیای دیگه‌اس».
پروانه نشسته بود نزدیک لبه‌ی دیوار‌، مانده بود سبد را بگذارد رویش یا نه که پرواز کرد و رفت کنج دیوار.
«مطمئنم پشیمون می‌شی».
شده بود.
شاید گرفتنش امید دیگری بود.
رفت و جارو را آورد، سعی کرد با دم جارو از آن‌جا بلندش کند. پروانه پر زد و رفت روی میز نشست. زود سبد را گذاشت رویش و رفت یک بطری شیشه‌ای آورد.
«کدوم رگ و ریشه؟ کدوم تاریخ ابا و اجدادی؟ کدوم خاک؟ تو یه شهر کوچیک وسط کویر نه میشه کار کرد نه میشه تفریح کرد، اصلاً نمیشه زندگی کرد».
سبد را روی میز سُر داد و آورد نزدیک لبه، آرام از روی لبه‌ی میز رد کرد و بطری را برد زیرش، پروانه از کنار بطری پرواز کرد و رفت.
«همه‌ی آرزوهات میشه باد هوا».
شده بود.
شاید گرفتنش رویای دیگری بود.
رفت و یک کیسه‌ی نایلونی آورد. صندلی را گذاشت زیر پایش و سعی کرد با یک حرکت کیسه را بگذارد روی پروانه.
«اصلاً حرف حساب تو چیه؟ داری زندگیتو خراب می‌کنی. من مرده تو زنده، اگه به چیزایی که می‌خواستی رسیدی… حالا ببین. اِ… نگا کن… ازین پروانه‌ها… یکی می‌گفت اینا روح مرده‌ان…».
تا کیسه را نزدیک کرد، پروانه پر زد و رفت. دیگر ندیدش. هر جا را نگاه کرد اثری ازو نبود.
«خلاصه خودت می‌دونی».
هیچ نمی‌دانست.
پرده را کنار زد و پنجره را باز کرد، عطر سنگین یاس‌ها در هوای دم کرده‌ی غروب آرام می‌آمد داخل.
طاق‌باز وسط اتاق دراز کشید و به بیرون خیره شد.
فردا روز دیگری است.

پایان
الهام شمس ـ بهار ۹۲

فرستادن دیدگاه »