داستان کوتاه : فصل جیرجیرک ها

سبزواریها.کام ۲۶ شهریور, ۱۳۹۲ ۰ 316 views

فقط وسایل شخصی ام، لباس‌ها و کتاب‌هایم را جمع کردم و آمدم خانه ی پدری ام. بقیه، تکلیف بقیه ی چیزها را روشن کنند. برای من همین‌ها کافی است. چیز دیگری نمی‌خواهم. برگشته ام به اتاق خودم اما انگار سالیان دراز از آن روزی که ترکش کردم گذشته است. چمدان را باز می‌کنم و شروع می‌کنم به چیدن لباس‌ها توی کمدم و فکر می‌کنم هیچ وقت چیز زیادی نخواستم فقط در مورد چیزهایی که می‌شود خواست و چیزهایی که نباید خواست حرف زدم. فقط می‌خواستم جور دیگری زندگی کنیم، گیرم که ندانستم چه جوری.

cricket

 

نوبت به کتاب‌ها که رسید، چشمم افتاد به کتاب آفات مزارع و باغ‌ها. مال من نیست، مال اوست. این همه دقت کردم فقط وسایل خودم را بردارم آخرسر هم یکی قاطی شده است. تکیه می‌دهم به دیوار و کتاب را ورق می‌زنم: فصل جیرجیرک‌ها.

جیرجیرک مرا همیشه یاد آن شب تابستانی می‌اندازد که گرما کلافه مان کرد و رفتیم روی بالکن بخوابیم. تازه چشممان گرم خواب شده بود که یک جیرجیرک بالای سرمان شروع کرد به خواندن. اول خوب بود، خوشمان می‌آمد اما کم کم کلافه شدیم. یک بند جیرجیر می‌کرد. نتوانستیم بخوابیم. از اینکه توی بالکن به آن کوچکی پیدایش نمی‌کردیم غش خنده شده بودیم. آنقدر چرت و پرت گفتیم وخندیدیم که داد همسایه پایینی را درآوردیم و بعد آن با صدای خفه به کارمان ادامه دادیم. او با ایما و اشاره حرف می‌زد و من صورتم را فرو می‌کردم توی بالشت می‌خندیدم. گوشش را به گوشه و کنار نزدیک می‌کرد اما بی فایده بود. صدایش دور و نزدیک بود. آنقدر گوش دادیم که صدایش را گم کردیم. انکار روی شانه مان نشسته یا خیلی دورتر است.

بعدها هم همین شد. من از همه چیز می‌گفتم. از اینکه خرده نان توی ظرف عسل نریزد تا اینکه به جاهای همیشگی نرویم و جایی که هیچ کداممان نرفتیم برویم و هزار چیز دیگر. از اینکه چه چیز ناراحتم می‌کند چه چیز خوشحال. از تنهایی‌هایم، از آرزوهایم. انگار از تاریکی و نموری بیرون آمده ام و تازه آفتاب را دیده ام و نمی‌خواهم فقط تولید مثل کنم و بمیرم. یادم هست یک بار گریه کردم و گفتم احساس کسی را دارم که مال این آب و خاک و این تاریخ نیست، مثل اینکه در هجوم قوم مغول یک سرباز پیر به زنی در گوشه ای پرت تجاوز کرده و نطفه ی دختری بسته شده که من از تبار اویم، من همویم.

او فقط گوش می‌داد و شاید همین بود. قطعیت همیشگی کارهایش، اینکه می‌دانست چه می‌خواهد و به آنچه می‌خواست می‌رسید و همان برایش بس بود در کنار همیشه گوش دادن. کاش چیزی می‌گفت. نمی‌دانم. . . شاید هم فرقی نمی‌کرد. شاید مهم این بود که فهمیدم مثل جیرجیرک نر شده ام. بعد از سال‌ها زندگی در زیر زمین حالا که بیرون آمده ام دیگر برای کسی رویاهایم مهم نیست، تنها باید تن بفرسایم تا جفتی پیدا کنم. او جفت ماده بود که فقط گوش می‌داد. من رفتم، نماندم، گرچه دیگر صدایی هم برایم نماند. صدایم را برایش به یادگار گذاشتم. حتی خودم صدایم را به ندرت می‌شنوم. به همه ی آره و نه‌ها با حرکت سر جواب می‌دهم و به جای تمام اظهارنظرها تنها شانه‌هایم را بالا می‌اندازم. انگار گلویم سوراخ شده و حرف‌ها قبل اینکه به لب‌هایم برسند می‌ریزند بیرون و زیر پاهایم له می‌شوند.

سکوت یک ظهر گرم تابستان سوار بر بادی کم جان پرده را کنار می‌زند و می‌آید تو. دستم کتاب را ورق می‌زند. فصل بعد فصل کرم گلوگاه انار است .

پایان

الهام شمس

فرستادن دیدگاه »