داستان کوتاه : نور

سبزواریها.کام ۱۴ آبان, ۱۳۹۲ ۰ 258 views

panjereهمیشه بعد از شب مهمانی همین­طور بوده. همه رفته­اند و همه چیز به هم ریخته. دیگر به این مهمانی­های دوره­ای عادت کرده بود. هیچ چیز در آن لباس­های شیک، خوراکی­ها و نوشیدنی­های رنگارنگ، هم­صحبتی با آدم­های باکلاس و خارج­رفته و تحصیل­کرده و چه و چه جذبش نمی­کرد. تنها قسمت جالبش همین روز بعد بود. اصلاً انگار تنها برای همین ادامه می­داد. چون صبح روز بعد  می­توانست همه جا توی سالن قدم بزند و تمام مهمان­ها را همان­طور که دیشب بوده­اند، سر جاهایشان تصور کند. می­توانست برود روی میز غذاخوری وسط جام­های واژگون و شمع­های نیم­سوخته و بشقاب­های نیم­خورده بنشیند و از بالا به آن­ها نگاه کند.

می­توانست مثل جست­وجوگری غریب انگار میان ویرانه­های یک شهر راه برود و به دنبال کشف نادیدنی­ها باشد. می­توانست روبه­روی صندلی­ای که شب پیش زن فلان دکتر رویش نشسته بود زانو بزند، او را ببیند که جام را با طنازی دست به دست می­کرد و گوشواره­های آویزش در رقابتی ناتمام در هر گردن خم کردنی سعی داشتند به شانه­های سفیدش برسند. سعی کند بفهمد چه چیز توی این آدم­های سرتر از همه، زیباتر از همه هست و هیچ نفهمد. می­توانست روی مبل لم بدهد یکی از ته سیگارهای روی میز  با ردی از رژ لب را بردارد و در دست بچرخاند و فکر کند چی توی این لعنتی­هایی که در همه چیز از همه جلوترند هست. واقعاً آن­ها این همه خوشحالند یا او آن اندازه که باید نیست؟ اصلاً باید چقدر خوشحال بود؟ اصلاً باید خوشحال بود؟

بعد دیگر فکر نکند، سری تکان دهد و برق لب­ها و نگاه­ها و صدای خنده­ها و حرف­ها کم­رنگ و محو شوند. به­یک­باره از جای برخیزد و آماده­ی کار شود. جارو برقی با هیاهوی گوشخراشش صدای پاشنه­های بلند کفش­ها را ببلعد و ریزش زلال آب همهمه­ی ظرف­های بلوری را بشوید و سابیدن مدام میزها و مبل­ها ته­مانده­ی صداها و عطرها را از همه­جا پاک کند.

بعد در وسط سالن بایستد و به همه­جا نگاه کند و دیگر نه آن آدم­ها را ببیند و نه صدایشان را بشنود انگار هیچ­وقت وجود نداشته­اند و دوباره خودش بشود و کار مورد علاقه­اش را انجام دهد. نه خوشحال بلکه آرام شود.

پرده­ها را کنار بزند تا آفتاب بیفتد کف اتاق، یک پتو بیاورد برود بالای مبل و محکم تکان بدهد، بعد سریع برگردد و روی  سرامیک­های سرد دراز بکشد. حرکت پرزها را توی هوا تماشا کند. زیباترین دیدنی­ها در سکوت؛ هزاران ریزه­ی نور که آرام روی تن برهنه­اش هبوط می­کنند.

پایان

الهام شمس / آذرماه ۱۳۹۱

فرستادن دیدگاه »