داستان کوتاه : کفشدوزک ها

سبزواریها.کام ۱۶ مهر, ۱۳۹۲ ۰ 487 views

kafshdozakمواد کوکو را هم می­زدم و به نقطه­ی نامعلومی‌روی دیوار خیره شده بودم. با خودم فکر می­کردم شرکت تا کی می­خواهد امروز و فردا کند و اگر کرد من چه کنم. تا آمدم ظرف را بردارم دیدمش، روی سنگ سیاه آشپزخانه آرام راه می­رفت. دیدن یک کفشدوزک وقتی که نه انگور سرخک می­خوری، نه سبزی پاک می­کنی و نه وسط چمن نشسته­ای غافل­گیرکننده است و دل­خوش­کننده، اگر یاد حرف یک دوست قدیمی‌بیفتی: دیدن کفشدوزک نشانه­ی رسیدن به مراد است.با خوشحالی پنهانی ظرف را برداشتم و رفتم سراغ ماهیتابه و وانمود کردم منتظر چیزی نیستم.

صبح روز بعد که شماره­ی شرکت، صفحه­ی گوشی­ام را روشن کرد، بی­اختیار یاد کفشدوزک افتادم. وقتی صدای پشت تلفن گفت چک شما آماده است با خودم گفتم کفشدوزک نشانه­ی رسیدن به مراد است. با عجله لباس پوشیدم و زدم بیرون.

چک را که گرفتم، نگاهم روی تاریخش ماند، هشت ماه بعد از تحویل کار تازه تاریخ چک برای شش ماه دیگر بود. چرا الان که انقدر به پول احتیاج داشتم؟ حالم بد بود و مبلغ چک نتوانست بدترش کند. چک را گذاشتم توی کیفم و بی هیچ حرفی از شرکت آمدم بیرون.

توی تاکسی از پنجره به بیرون خیره شده بودم که ناگهان رعدوبرق با صدایی مهیب مرا به خود آورد. اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که آیا روی بند رختی هست یا نه. پیاده شدم. باد و باران غوغا کرده بود. من با عجله کلید را به در انداختم و خودم را پرت کردم داخل حیاط و مشغول جمع کردن لباس­ها شدم تا به شال خاکستری رسیدم، یک کفشدوزک کوچک را دیدم که در میان آن هی باد هی باد داشت آرام روی آن راه می­رفت. بعد از لحظه­ای مکث بی هیچ فکری در ذهنم محکم شال را کشیدم و در باغچه تکاندم. آمدم داخل خانه و کوت لباس­ها را انداختم روی مبل. تصمیم گرفتم همان جا بنشینم که تلفن زنگ زد. مادرم بود. گفت دایی کلیدهای خانه­ی بی­بی را آورده و گفته است او را می­برد فیزیوتراپی ولی شب نمی­تواند پیشش بماند و با لحنی شاکی ادامه داد که سه روز پیش را خودش پیش بی­بی مانده و امروز سردرد گرفته و هوا بارانی است و … که میان حرفش پریدم و گفتم من امشب پهلویش می­مانم و با تردید به بیرون نگاه کردم. قبل از قطع کردن، شنیدم که تند گفت کوک ساعت بی­بی تمام شده و حواسم باشد که زنگش را کوک نکنم.

توی تاکسی به بی­بی فکر می­کردم. بعد از سکته­ی آخرش پای چپش را روی زمین می­کشید و دستش هم مثل سابق نبود ولی حاضر نمی­شد عصا دستش بگیرد. با آن­که خوب نمی­دید حتی عینک هم نمی­زد.

وارد خانه که شدم اول نگاهم به ساعت قدیمی‌افتاد. یک ساعت پاندول دار بزرگ بود که رویش کنده­کاری­های ظریفی داشت. چوب قهوه­ای سوخته­اش همیشه برق می­زد و روی چهار مانده بود.

کلید ساعت را برداشتم، در کوچک بالای آن را باز کردم و همان­طور که مشغول کوک کردن بودم به صفحه­ی طلایی اعدادش خیره شدم. ساعت را روی یازده و پنجاه دقیقه تنظیم کردم و پاندولش را به حرکت درآوردم. در را بستم و شروع کردم به مرتب کردن خانه. ناگهان دنگ دنگ ساعت طنین انداخت. با ناباوری برگشتم و به آن نگاه کردم. در نهایت حواس پرتی زنگش را هم کوک کرده بودم. بی­بی به همان اندازه که خواندن زمان را از روی این ساعت دوست داشت، از زنگ زدن آن سر هر ساعت هم عاصی بود. قشقرقی به پا می­شد. خانه­ی خودش که نمی­توانست بماند، به خانه­ی کس دیگری هم نمی­رفت.

وسط‌هال ایستاده بودم و با دهان نیمه­باز زل زده بودم به ساعت که داشت دوازده ضربه می­نواخت. انگار هر ضربه روی پتکی آهنین سوار بود که فضا را می­شکافت، روی فرق سرم می­نشست و سنگین توی گوشم صدا می­کرد.

دستپاچه شده بودم. نمی­دانستم چه باید بکنم و بی­آن­که نگاهم را از روی ساعت بردارم طول سالن را می­رفتم و می­آمدم. بی آن که به چیزی فکر کنم ساعت را خواباندم روی زمین و پشتش را باز کردم. تا چشمم به آن همه فنر و چرخ­دنده­های کوچک و بزرگ و پیچ و مهره افتاد هول کردم. هراسان عقب کشیدم و ایستادم. گریه­ام گرفت. از پشت پرده­ی اشک، به ساعت نگاه کردم که مثل یک آدم مرده با مغز از هم پاشیده دراز به دراز افتاده بود آن­جا و من بیش­تر از همه از کفشدوزک­ها عصبانی بودم.

نفس عمیقی کشیدم. جلو رفتم و دوباره به داخل ساعت نگاه کردم. فنری را که با کوک زنگ جمع می­شد پیدا کردم. یک فنر حلقوی بود داخل یک استوانه­ی کوچک برنجی. باید یک چیز کوچک پیدا می­کردم و درون استوانه می­گذاشتم تا فنر همان تو گیر کند. با جست­وجویی در اطراف چیز مناسبی پیدا نکردم تا این که چشمم افتاد به یک کفشدوزک تزیینی که به در سفید یخچال چسبانده بودند. دویدم و آن را آوردم و با فشار جایش دادم، درست اندازه بود. ساعت را راست کردم و پاندولش را به حرکت درآوردم. ساعت دوازده و چهل دقیقه بود و من باید تا یک صبر می­کردم. بیست دقیقه­ی پر تشویش گذشت و از ساعت هیچ صدایی درنیامد. همان موقع در حیاط باز شد و بی­بی را آوردند تو. رفتم به استقبالش و با نگاهی به آسمان که دیگر آرام گرفته بود با خودم گفتم دیدن یک کفشدوزک خوب است.

پایان

الهام شمس

فرستادن دیدگاه »