کنایات ادبی زبان فارسی در تاریخ بیهقی

امید برومندی ۱۱ فروردین, ۱۳۹۳ ۰ 884 views

فصلنامه سیاسی-ادبی-فرهنگی گیلان ما درباره تأثیرگذاری تاریخ بیهقی بر پدیدآمدن بسیاری از امثال و کنایات امروزی زبان فارسی مدتی قبل مطلب مفصلی را منتشر کرده است.

فصلنامه گیلان ما که یک مجله تخصصی متعلق به استان گیلان در شمال کشور است، در حالی به بخشی از ارزش‌های کتاب گرانسنگ تاریخ بیهقی شاهکار جاودانه خواجه ابوالفضل بیهقی نویسنده برجسته سبزواری و از بزرگترین مشاهیر تاریخ و ادبیات ایران پرداخته است، که این شخص در شهر زادگاه خود سبزوار بسیار مورد غفلت قرارگرفته و تا کنون اقداماتی چنان که باید و شاید برای تکریم این مورخ و ادیب بزرگ ایرانی در سبزوار صورت نگرفته است و حتی بنای یادبودی برای وی در شهر زادگاهش نصب نگردیده است!

در ادامه مطلب منتشر شده در فصلنامه تخصصی سیاسی ، ادبی و فرهنگی گیلان ما درباره بخشی از ارزش‌های ادبی تاریخ بیهقی، برای مطالعه شما گرامیان منتشر می‌شود:

 beyhqi

امثال و کنایات بیهقی در زبان امروز

ابوالقاسم جلیل پور

دیرینگی فرهنگ در گستره حیات هر قوم گوناگونی نیازهای مادّی و معنوی آن قوم را در قالب سخن مکتوب، اعمّ از نظم و نثر، جلوه گر می‌سازد. به موازات این گونه سخنان سخته و پرداخته با استفاده از صنایع بدیعی و فنون بلاغی، در زبان عامّه مردم نیز سخنانی می‌توان یافت از مقوله مثل و مثل سایر و تعبیرهای کنایی که به نحوی بیانگر خواستها و آرزوهای آنان است.

گستردگی و پیشینه این گنجینه فرهنگی محدود به حدّ و مرز معیّنی نیست که بتوان خاستگاه و زمان پیدایش هر یک از عناصر آن همچنین هویّت پدیدآورندگان آن را بازشناخت. روشن است هر چه فراز و فرود حیات اقوام در گذرگاه تاریخ افزون تر و تجربه اندوزی از رویدادهای تلخ و شیرین زندگی بیشتر باشد، دامنه امثال و تنوّع آنها گسترده ترخواهد بود.

سخنانی از این دست به قالب مصراع یا بیت یا جمله و عبارتی کوتاه درمی‌آید و به درستی نمی‌توان دانست که از حوزه ادب رسمی‌به زبان محاوره راه یافته و به صورت مثل سایر رایج شده اند یا مناسبات اجتماعی مردم کوچه و بازار در ساخت و پرداخت آن نقش داشته و از زبان محاوره در شعر و نثر رسوخ کرده است. محتمل آن است که در این عرصه مبادله و داد و ستد دوجانبه صورت گرفته باشد.

مثل و کنایه در متون نظم و نثر فارسی گاه گستره زمانی طیّ چندین قرن را درمی‌نوردد و، در زبان گفتار و نوشتار، از نسلی به نسل دیگر منتقل می‌شود. در زبان فارسی، نمونه‌های متعدّدی از آنها را در بخش بر جای مانده تاریخ بیهقی، تصنیف خواجه ابوالفضل محمّد بن حسین بیهقی (۳۸۵- ۴۷۰)، مورّخ، ادیب و دبیر فاضل دربار محمود و مسعود غزنوی می‌توان یافت.

بیهقی، در این اثر، امثال و کنایاتی به کار برده که برخی از آنها با گذشت ده قرن، گاه با اندک تغییر در لفظ، در گفتار و آثار مکتوب به جا مانده است که شماری از آنها در این مقال نشان داده می‌شود.

دایه مهربان تر از مادر

دایه مهربان تر از مادر بودم.  (بیهقی، ص ۵۹)

مَثَل: دایه ی مهربان تر از مادر را باید پستان برید.   (دهخدا، ص ۹۱۸۰)

دایه ی مهربان تر از مادر است. (بهمنیار، ص۲۴۷)، کنایه از دلسوزی و محبّت بیگانگان بیش از خویشان  و نزدیکان.

امروز هم این تعبیر کنایی در زبان مردم به کار می‌رود.

شیر مرغ حاضر کردن

اگر به مَثَل شیر مرغ خواستی، در وقت حاضر کردی.   (بیهقی، ص ۸۰)

شیر مرغ و جان آدمیزاد می‌طلبد.   (بهمنیار، ص ۳۶۸)

شیر مرغ و جان آدمیزاد، کنایه از امر مُحال.   (معین، ذیل شیر مرغ)

شیر مرغ کنایه از امر محال باشد و با جان آدمی‌مترادف است. چنان که گویند: شیر مرغ و جان آدم. (دهخدا، ص ۱۲۹۲۹)

گَزیدن کژدم

چون کژدم کار او گزیدن است به هر چه پیش آید.   (بیهقی، ص ۱۰۴)

سعدی: نیش عقرب نه از ره کین است       اقتضای طبیعتش این است  (بهمنیار، ص ۵۳۶)

کژدم از خُبث طبیعت بزند نیش به سنگ   (همان، ص ۴۴۱)

کنایه از خباثت سرشت و شرارت ذاتی کسی.

گرم و سرد چشیدن

گرم و سرد روزگار چشیده.   (بیهقی، ص ۴۲۴)

روزگار نادیده و گرم و سرد ناچشیده.   (همان، ص ۸۸۸)

گرم و سرد فلک چشیدن، کنایه از جهاندیده، مجرّب و کار آزموده بودن.   (عفیفی، ص ۲۱۵۶)

سرد و گرم آزمودن و چشیدن، کنایه از فراز و فرود زندگی دیدن، خوبی و بدی جهان را دریافتن.

    تجربه آموختن.   (دهخدا، ص ۱۱۹۷۶)

از حدیث حدیث شکافتن

از حدیث حدیث شکافد.   (بیهقی، ص ۱۷۰)

از حرف حرف برمی‌خیزد.   (بهمنیار، ص ۱۹۷).

الکلامُ یَجُرُّ الکلام.   (همان جا).

حرف حرف می‌آورد؛ سخن از سخن شکافد. حدیث از حدیث زاید. (دهخدا، ص ۷۷۷۰)

خرما به بصره بردن

مُحال باشد مرا که از این معانی سخن گویم، که خرما به بصره برده باشم. (بیهقی، ص ۲۰۷)

زیره به کرمان می‌برد و چغندر به هرات.   (بهمنیار، ص ۳۱۹).

زیره به کرمان بردن، نظیر خرما به بصره بردن؛ کنایه از کار بیفایده کردن. (دهخدا، ص ۱۱۵۳۸)

دو تیغ در یک نیام نگنجد.

دو تیغ به هیچ حال در یک نیام نتواند بود و نتوان نهاد که نگنجد.  (بیهقی، ص ۲۷۹)

عطّار:  بیدل دیوانه گفتش ای نظام       کی دو تیغ آید به هم در یک نیام

بسنجید با:   ده درویش در گلیمی‌بخسبند و دو پادشاه در اقلیمی‌نگنجند. (گلستان سعدی)

خشت از جای رفتن

دانست که خشت از جای خویش برفت.   (بیهقی، ص ۳۰۴)

بسنجید با:    تیری که از شست رها شد (از کمان رفت) برنمی‌گردد.   (بهمنیار، ص ۱۵۹).

تیر از کمان چو رفت نیاید به شست باز        پس واجب است در همه کاری تأمّلی   (سعدی)

کنایه از کار از کار گذشتن.

به خواب دیدن

و آن دو خامل ذکرِ کم مایه فریفته شدند بدان نواختی که یافتند و هرگز به خواب ندیده بودند. (بیهقی، ص ۲۸۳)

کنایه از تحقّق یافتن امری غیرقابل تصوّر.

اندازه نگرفته بریدن

نخست ببرید و اندازه نگرفت.   (بیهقی، ص ۳۴۰)

بسنجید با:   گز نکرده پاره می‌کند.   (دهخدا، ص ۱۶۸۸۲)

به خون کسی تشنه بودن

به خون خوارزمشاه تشنه است.   (بیهقی، ص ۴۰۲).

به خون کسی تشنه بودن، خواهان مرگ کسی بودن.   (دهخدا، ص ۱۶۸۸۲)

پوست باز کرده

این، پوست باز کرده، بدان گفتم تا خوابی دیده نیاید.   (بیهقی، ص۴۵۰)

بسنجید با:   صاف و پوست کنده، صریح، آشکارا، روشن، بی کنایت.   (دهخدا، ص ۱۳۰۴۹)

به نرخ روز فروختن

این گوسپندان را به رباط کروان به نرخ روز فروختن معنی چیست؟   (بیهقی، ص ۵۱۳)

نرخ روز، بهای عادلانه.   (دهخدا، ص ۱۹۸۰۹)

امروز هم تعبیر «به نرخ روز» به کار می‌رود از جمله در «نان به نرخ روز خوردن» کنایه از ابن الوقت بودن.

چون خر بر یخ ماندن

چون به سخن گفتن و هنر رسند، چون خر بر یخ بمانند.   (بیهقی، ص ۵۲۵)

چون خر بر یخ فروماندن، چون خر در گل فرو ماندن کنایه از عاجز و درمانده شدن. (عفیفی، ص ۲۶۱۴)

بسنجید با:   چون خر در گل فرو ماندن

از سایه خود ترسیدن

عبدالجبّار از سایه خود می‌بترسد.   (بیهقی، ص ۵۴۴)

هراسیدن از سایه خویشتن، کنایه از نهایت ترس و بیم داشتن.   (عفیفی، ص ۲۶۱۴)

این تعبیر کنایی امروز نیز به کار می‌رود.

دست راست و چپ خود را ندانستن (= نشناختن)

مردکی چون عراقی که دست راست خود از چپ نداند.  (بیهقی، ص ۶۱۲)

دست چپ از راست نشناختن، کنایه از بی تمیز بودن و در تشخیص امور ناتوان بودن. (عفیفی، ص ۹۶۷)

این تعبیر کنایی (با فعل شناختن) امروز نیز به کار می‌رود.

فدای یک تار موی کسی شدن

بنده و فرزندان و هر کس که دارد فدای یک تار موی خداوند باد.   (بیهقی، ص ۶۱۷)

این تعبیر (کنایه از بسیار دوست داشتن و به جان فدا بودن) امروز نیز به کار می‌رود.

سر به دیوار آمدن

چون پسر کاکو را سر به دیوار آمد و بدانست که به جنگ می‌برنیاید، عذرها خواست. (بیهقی، ص ۶۱۷)

بسنجید با:   سرش به سنگ زمانه نخورده است.   (بهمنیار، ص ۳۳)

سر به سنگ آمدن، کنایه از به تنگ آمدن، ناتوان و درمانده شدن.   (عفیفی، ص ۱۴۰۲)

سر به دیوار آمدن و سر به دیوار خوردن، مجازاً به رنج افتادن، صدمه دیدن، دچار مشکل شدن.  (دهخدا، ص ۱۱۹۳۰)

تعبیر کنایی «سر به سنگ خوردن» امروزه به کار می‌رود.

آب رفته به جوی باز آمدن

به جویی که آب رفت، یک دوبار باز آید.   (بیهقی، ص ۶۸۳)

بسنجید با:   آب از جو رفته باز آید به جو   (بهمنیار، ص ۱)

آب رفته به جوی آمدن، کنایه از بازیافتن اعتبار و آبروی رفته.   (عفیفی، ص ۲۱)

تعبیر کنایی «آب رفته به جو بازگشتن» امروزه به کار می‌رود.

سر بسته سخن گفتن

حاجب بگتغدی امیر را سربسته گفت که غلامان امروز می‌گفتند که ما بر اشتر پیداست چند توانیم بود.  (بیهقی، ص ۸۲۶)

سر بسته سخن گفتن، کنایه از پوشیده و کنایت آمیز سخن گفتن، امروز نیز به کار می‌رود.

دندان تیز کردن

دندان تیز کرده بودند صاحب دیوانی رسالت را.   (بیهقی، ص ۸۴۵)

دندان به چیزی تیز کردن، کنایه از طمع ورزیدن، به طمع افتادن.   (عفیفی، ص ۱۰۴۴)

دندان به چیزی تیز کردن، به خود وعده آن دادن، به طمع آن افتادن.   (دهخدا، ص ۹۷۹۴)

امروزه نیز به کار می‌رود.

پیچیده شدن کار

این کار هر روز پیچیده تر است.   (بیهقی، ص ۸۸۱)

کار پیچیده، درهم، مشکل، نه راست؛ سردرگم.   (دهخدا، ص ۵۱۴۵)

امروز نیز به کار می‌رود.

به چشم دیگر نگریستن

و تا بوسهل رفته بود، مرا می‌نشاندند در مجلس مظالم و به چشم دیگر می‌نگریست. (بیهقی، ص ۸۸۲)

کنایه از تفاوت دیدن از روی مهر یا احترام.

امروزه نیز به کار می‌رود.

غربیل کردن

از چپ و راست تیر روان شد سوی پیل تا مرد را غربیل کردند.  (بیهقی، ص ۹۳۷)

کنایه از سوراخ سوراخ کردن با اصابت تیر.

بسنجید با:   «آبکش کردن» در اصطلاح عامیانه امروز.

مو در کار کسی نخزیدن

وز بومنصور مستوفی شنودم و او آن ثقه و امین بود که موی در کار او نتوانستی خزید. (بیهقی، ص۵۳۰)

بسنجید با:    مو به درزش نمی‌رود.   (بهمنیار، ص ۵۱۵)

«موی لای درزش نرفتن» در تداول امروز.

کنایه از راستی و درستی قولی و کاری، و نهایت اعتماد به آن.

باد کسی نشستن

سخن امیر همه با وی بود و باد طاهر و از آنِ دیگران همه بنشست.   (بیهقی، ص ۲۸)

بسنجید با:   «باد کسی را خواباندن» یا «باد کسی خوابیدن» در تداول امروز.

باد کسی نشستن، از کبر و غرور و غـّرگی باز آمدن. باد کسی را خواباندن، وی را از غرور و تکبّر فرود آوردن. (دهخدا، ص ۳۳۹۸)

مرگ حق است.

گفت: بدانید که مرگ حق است.   (بیهقی، ص ۶۱۹)

بسنجید با:   مَثَل مرگ حق است ولی برای همسایه.   (دهخدا، ص ۸۰۲۸)

در باورداشت عوام، وقتی گوش کسی زنگ می‌زند، می‌گوید: مرگ حق است، لا اله الاّ الله.

فرستادن دیدگاه »