گل های زیر پنجره داستان نویسی سبزوار

سبزواریها.کام ۳ دی, ۱۳۹۲ ۱ 594 views

dastan01چقدر دوست داشتم که در چشم اندازِ این مجالِ اندکی که به دوستان انجمن داستانی سبزواریم دارم، بتوانم با مکنونات قلب خویش، جوابگوی آن همه عواطف و کوششِ پُر لیاقت آنها باشم و از تلاشِ معرفتی آنها بگویم که توانسته است در تعمق و تفکر و تعلق خاطرِ خود، تعادل زندگی را باز یابد و نوای زیبا و متفاوت و متحولی به نام داستان را به همشهریان و همزبانانِ همگن خویش عرضه بدارد .

و دیگر آنکه بتوانم تقدیری داشته باشم از تمام آنهایی که در عصر دوشنبه‌هایِ انجمن داستانی سبزوار، با جانی روشن و پر از لیاقت و شیفتگی گردِ هم می‌آیند تا آنات و حالات و اندیشه‌های خیال انگیزِ خودشان را به سنجش و قضاوتِ دوستانشان بگذارند و به نوشته‌های خود اعتبار و شأنِ فزاینده ای بدهند .

لذا این نوشته بیش از آنکه مُروری گذرا و مختصری باشد به شناختِ داستانهای همشهریانم، تقدیر و تشکری ست از اعتبار و شأن حضور آن دوستان که آن جمع ارجمند را اداره می‌کنند و چراغ آن را روشن نگه می‌دارند و همینجا در رأسِ سر درِ این انجمن، دوستر دارم که از دوستِ دیرین و گرانقدرم جناب آقای کاظم دامغانی ثانی، نام ببرم که براستی برازنده ترین مسئول آن انجمن است و امید که سایه اش همیشه بر سر ما مستدام و برقرار باشد و همچون قهرمانِ داستا ن‌هایش مثل همیشه کُت و کلاه کند و به شمایل و هیبتِ یک ناجیِ جوانمرد، اینبار نه با چار پرِ قتاله که با قلم شیوای خود به سر وعده بیایند و ادایِ دین نمایند .

یک مرد، با صفای باطن و رفاقت و دوستی پایدار و نگاه صادقانه ای که همیشه پُر نواز و آرزومند است . باری بگذریم و از همین داستانِ تا بعد شروع کنیم که تعارض و درگیریِ دو جوانِ هم محله ای را باز گو می‌کند که بیدرنگ مرا بیاد داش آکل صادق هدایت می‌اندازد که از ورایِ سه نسل، بار دیگر در این داستان میان ناصر و جواد سریش حلول می‌کند و خود را می‌نماید .

حتی برخی از دیالوگها، چنان قرابت و پیوندِ تنگاتنگی با هم دارند که داستان داش آکل و داستانِ تا بعد را قرینۀ هم می‌سازد :

ناصر ایستاد و نگاهش کرد و چار پَرش را در آورد و محکم کوبید به تنۀ تیر چراغ برق و گفت :( مرد می‌خوام، درش بیاره ! ) ناصر و جواد دور هم شروع کردند به چرخیدن . نفس در سینۀ همه حبس شده بود .

حتی مریم محصص نیز خود مرجانِ داستان داش آکل است که به قلب ناصر رسوخ می‌کند و او را مفتون خود می‌نماید . با توجه به همین تشابه به گمانم آقای دامغانی می‌خواهند این داستان را به قصد آموزشِ داستان نویسی عرضه بدارند که البته بدین گونه موجودیت این داستان را موجه می‌سازد وگرنه خود جناب آقای دامغانی بهتر از هر کسی می‌دانند که دگر دیسی و سرشت و جان یک داستان، خود بودگی و خود داری از تقلید و نیز گرته برداری از آثار دیگران است و همین جا لازم می‌دانم که به داستان آخرین بازمانده نوشتۀ جناب آقای حسین معدنی ثانی اشاره داشته باشم که این رمان پر از تحرک و با وجود دیالوگهای براستی متنوع و سرشارش، به ادامه محتوایی گام می‌گذارد که علیرغم تلاش و پرداختن صادقانۀ نویسنده به خلق و خوی شخصیت‌هایش، به ناگزیر و از سر استیصال در چنبرۀ مغناطیس کلیدر دولت آبادی تکرار می‌شود و نمی‌تواند از محدودۀ تنگ آن رها شود .

امری که اگر چنین نبود و به حیطۀ تکرار پا نمی‌گذاشت رمانِ ایشان می‌توانست همچون مکان‌های بسیار خوب و جذابش به سطح بالاتری عروج کند. رمانِ بازمانده با توجه به محدودیت‌های مکانیش و نیز دیالوگ‌های فراوانش می‌توانست در قالب یک نمایش نامه ظاهر شود . بیاد داشته باشیم که مثلا مکان قهوه خانۀ ملیح، درست نصف رمان را در بر می‌گیرد که می‌تواند خود یک پردۀ کامل تأتر باشد .

گذشته از این، متاسفانه آقای معدنی ثانی با توجه به همین مطالب و تعابیر و دانستنیها ی تجربی خود، چپ و راست دانستنی‌های خودشان را به آسانی و نابجا خرج می‌کند و قدر آنها را نمی‌داند. فزون بر این، تداوم دیالوگ‌های پشت سر هم و بی وقفۀ رمان، مجالی برای فکر کردن و تعمق و تأملِ به خواننده نمی‌دهد و این ضعفی ست چشمگیر که امیدواریم در آثار بعدی آقای معدنی ثانی به آن توجه بشود . راستش طبیعت و آن هم محیط جذاب و گستره ای همچون کوه و دشت و‌هامون کلیدر، امکان بسیار مغتنمی‌برای توصیف و زیبایی شناسی به رمان می‌دهد که با زمینۀ چنین مکان‌های بسیار جذاب و چشمگیر رمان نتوانسته است به چنین مهمی‌دست بیابد و متاسفانه از آن غافل مانده است .

شاید در پیدایش حرکت و کلام و راه به عمق بردن داستان ، بشود از روستای سراجه یا بهتر بگویم خانۀ صنم نام نبرد که تا حدودی نویسنده توانسته است به فضا سازی و پیدایش شخصیتها برسد و هویت آنها را کشف کند . البته کار نویسندگی در ترکیب با عواطف و عوالم پیچیدۀ تجربه‌ها و شناخت‌ها و مهمتر از همه زبان مناسب با موضوع ، نمود پیدا می‌کند و رمان را سامان می‌دهد که امید است جناب آقای معدنی ثانی بتواند با مهارت و اکتساب و شناختِ به آنها ، باز هم آثار بهتری را عرضه بدارد .

از داستانهای آقای دامغانی می‌گفتم که با وقار و باور و اصالت‌های ذوقی اش اگر چه نه تمام آنها را با آثار صادق هدایت عیار سنجی می‌کند که پیشتر از آن، محمود دولت آبادی یک چنین تمایلی را از داستان زنی که مردش را گم کرده بود، اخذ کرده بود . از این رو اگر من از ارادت و تمایل و ضریب احساس آقای دامغانی به صادق هدایت می‌گویم اشاره به همین موضوع دارم .

تلخکامی‌و حس گزندۀ رنجها و نرسیدن‌های دائمی‌و تراکم ناکامی‌هایی که در مجموعۀ داستان‌های کوتاهِ زیر درخت تاک، از آقای دامغانی بیان می‌شود، همه گواهی این قضاوتند . از شراب تلخ شیراز گرفته که در آن عشق پاک یک جوان در تمسخر و بی تفاوتی دختری به حسرت و خاری تبدیل می‌شود تا داستان گلبوته که به زیبایی و شیوایی تمام روایت می‌گردد و در آن، سوارِ عاشق، معشوق را در بَست تقدیم خان بی مُروت می‌کند و خود به دنیای تاریک انزوا پناه می‌برد .

نه ! داستان‌های زیر درخت تاک، حتی مملوس ترین آنها مثل داستان رویا دارای همین ناکامی‌ملموسِ صادق هدایتی است . حتی عنوان داستان بسیار فشردۀ خستگی، که مرد ملافه را به روی خود می‌کشد و در کناربچه اش می‌میرد، نشان از همین ملال و تلخی زندگی دارد .

پنداری در اندوه داستان کوتاه زیر درخت تاک، زجر و دردِ خاکستریِ سه قطره خونِ صادق هدایت، در گربۀ له شدۀ زیر چرخ رفتۀ این داستان، حلول کرده و آن را باز خوانی می‌کند و بعد‌ها حتی در داستان اتفاق فرخنده که در لفافۀ طنز هم بیان می‌شود، باز هم با همان تلخی پیشین، زنی را بیان می‌کند که همه چیز خودش را به نابودی می‌کشاند .

پوچی خواسته‌هایی که دیگر شور زندگی در آن مرده است و به مسخِ کامل تبدیل شده است . نمی‌دانم چرا هرگاه که به کارنامه داستان‌های آقای دامغانی می‌نگرم به یاد سامان ناشناخته و ناخود آگاهِ بوف کور صادق هدایت می‌افتم که اینجا شراب ری به شراب شیراز پیوند می‌خورد و موتیف خنده‌های پیر مردِ بوف کور در تبسم تلخ داستان‌های ایشان منعکس می‌شود، بدانسان که حتی می‌شود آن طرف تر، صدای آواز گزمه‌های مست را بشنوی که از شراب مُلک ری می‌گویند . یک سایه و رازوارۀ ناخود آگاهِ یک زخمِ کهنه که در آثار آقای دامغانی به سَبک تبدیل شده است . آوای حزین و فسرده و سردی که یغمای روزگار نام دارد.

اما اینسوتر در متابعت از مطلعِ منوّر حوزۀ داستانی سبزوار به نام‌های تازه ای می‌رسیم که خوشبختانه کم و بیش، آثار آنها به پشت پنجره‌های روشن اهالی داستان رسیده است .

داستان نویسانی مانند فرزانه پادری که با نوشتن داستان حرکت [که بهتر بود عنوان آن را کوچ می‌گذاشتند] نشان می‌دهند که دارای قریحه و حسِ متعالی نوشتن است و عواطفی سرشار برای آفرینش و خلق بدایع دارند .

به این نمونه‌های زیبایِ توصیفی توجه کنید :

نگاه از آتش گرفت و به ستاره‌ها چشم دوخت . هنوز شب است . شب و تاریکی و سیاهی ، مثل موهایِ یلدا ! مثل چشم‌های یلدا !
و باز در بندِ دیگری از این داستانِ دلربا با فشردگی و اشارۀ کوتاه اما عمیق و به شیوۀ ایجاز و وفای به عهد می‌نویسد :

به یلدا گفته بود برای موهایش سوغاتی می‌آورد و یلدا گفته بود موهایم را باز نمی‌کنم تا تو بیایی .

آیا این همان بلور تراشیدۀ ادبیات خلاق نیست که باید بشکند و به تخیّلِ هنرمندانۀ خودش مباهات کند ؟ اتفاقا خواهرِ ایشان هم سرکار خانم میترا پادری داستانی با عنوانِ صدای تیشه از بیستون نیامد دارند که خود یک سوژۀ نو و کار آمد و امروزی است که تعارضِ دیر پای سنتیِ آلات طرب و نیازِ آن را مطرح می‌کنند که نگاهِ موشکافانه و بجایی به موضوعِ موسیقی دارد .

و دیگر می‌ماند الهام شمس که با چند تایی از داستانهای او آشنایم که از آن جمله می‌شود به داستان سبز ایشان اشاره کرد که گفته شد در غواصیِ تخیل خود، تعبیرهای رنگارنگی را صید می‌کند که معمولاٌ ردِ پایِ برجسته ای از طبیعت جاندار، در آن حضور دارد و ایشان چونان یک زمینه مساعد به پرواز تخیل خودشان می‌پردازند. و از آن به فراسوی فرداها یا انتظارها و عوالم دلپسند دیگری روی می‌کنند که نتیجۀ اخلاقی و اجتماعی می‌گیرند که این همان زاویه دید ایشان است .

مثلاٌ در داستان کوتاه فردا از یک پروانه به تصمیم نهایی خود که همانا پایبند بودن و اصرار ورزیدن به آرمان‌های خود است می‌رسد . بصیرتِ انسانی خانم الهام شمس به آسانی و سادگی با خیال و رنگ تنیده می‌شودو به برکت تخیل و باز آفرینی واقعیت که مثل زندگی ، نفس می‌کشند به جاذ به‌های داستانی می‌رسند .

به هر حال، خانم شمس با کشف و جاذبه‌های این سبک، دارد جایگاه خودش را در ادبیات داستانی سبزوار تثبیت می‌کند .

البته در دایرۀ سینی چای داغ داستان نویسی سبزوار چنان که در یک برآورد بسیار فشرده در مجله ارزندۀ سبزواریها.کام آمده است از تعداد انگشت شمار این انجمن از آقای محمد ابراهیم اکبری و آقای نوروزی و نیز از خانمها الهام تربت اصفهانی و عسل عسکری باید نام برد که متاسفانه با آثار این عزیزان آشنا نیستم و امید وارم که آثار آنها به دست بنده برسد و همچنین از برآوردها و نقدهای خانم فتاحی عبدی زاده مطلع شوم .

اما بگذارید تا دامنۀ شناخت خودم را از حیطۀ داستان نویسی انجمن سبزوار بازهم گسترش بدهم و از پیش کسوت این رشته هنر، یعنی آقای غلامحسین ثنایی هم نام ببرم که آخرین اثر خود به نام «قلعۀ آلاداغ» را تکمیل کرده اند و دارند برای چاپ آماده می‌کنند .

البته پیشتر از این، ما اثر بیاد ماندنیِ «در غربت» را از ایشان داشته ایم که خود معصومیتِ عبدو پسر کدخدایی را می‌رساند که در شهر، و یا بنا به عنوان کتابِ در غربت، درس می‌خواند و چگونه است که آن خانۀ بسیار ساده و تهی از امکانات رفاهی، چنین حضور زنده ای را در ذهنِ اینجانب ایجاد می‌کند که وقتی از سرما بچه‌های روستا والور را نزدیک پاهایِ خود می‌گیرند، انگار سرمای جانکاه و یخ بستۀ زمستانی دور را به ما منتقل می‌کنند .

این خانه یاد آور دعوا و زد وخوردِ جوانانی ست که آقای ثنایی توانسته است همچون آیینه ای شفاف ، تمام خصوصیات و الفاظ و مقدمات یک دعوا را بیان کندو سپس به جوانب و متن یک درگیری بپردازد که این جانب هر وقت به آن می‌نگرم – علیرغم برخی اطناب و دراز گویی‌های ممتد و حتی مراعات نکردن اصول و قوانین ایجاز در گفتگو – برایم تازگی دارد و یک نوع کلام و جر وبحث خاصی است که مربوط به مجادلۀ سبزواری‌های آن زمان است و انگار یک مزیت نسبی می‌شود برای داستان، که ما به برخی از مصطلحات و فرهنگ عامیانه دست بیابم و انگار آن مراوده‌ها، دیری است که در غبار زمان، گم شده اند و شاید بشود گفت، یک یادِ زمان زده است که نمی‌دانم چرا آقای ثنایی فر دیگر داستانی به عاطفه و عوالم زیبای آن داستان ننوشت و اگرهم نوشت که نوشت دیگر نابی و معصومیت آن داستان را نداشت .

البته این نویسندۀ پیش کسوت برای کودکان و نو جوانان از جمله نان آورِ کوچولو را نوشته و نیز داستان بلند سلمانک را و حتی همین اواخر چاپ مُنقحی از مجموعۀ داستان‌های آوش و گلبهار را در کارنامۀ خود دارد . و البته رمان بلند آلاداغِ ایشان هم در راه است که به نوعی ادامۀ سرنوشت برادر گل محمد است .ادامۀ سرنوشتی که ما پیش از این در شاهکار بی همتایِ کلیدر دولت آبادی شاهد آن بوده ایم و امیدواریم که هرچه زودتر این رمان، سامان یافته و به دست علاقه مندان خود برسد .

بزرگ داستان نویس ما محمود دولت آبادی می‌گوید هیچ پدیده ای ناگهانی رُخ نمی‌دهد و هنر هم . از اینرو کاری نا گهانی و کامل به تدریج امکان پذیر می‌شود و در رابطه با جامعۀ داستان نویسی سبزوار هم چنین حکمی‌صادق است و من به تدریجی بودن چنین رشدی باور دارم و بر ین هستم که خانم اشرف فلاحی راد هم با مجموعۀ داستانی کوتاهِ «عشق در غبار» که در سال ۱۳۷۹نوشته است و با توجه به عواطف و فشارهای وجدانی او در این کتابِ خوب و حتی بسیار خوب اکنون باید به مدارج بالاتری از داستان نویسی رسیده باشند و با داشتن آن همه عواطف و لیاقت نوشتن ، اینک اگر از او رمانی شاینده و در خور، آماده باشد جای هیچ شک و شُبهه ای نیست .

dovlat-abadi

خانم فلاحی راد با زاویه دیدِ انسانی و حتی روانکاوانۀ خود از یک پادو در داستان خود که هر شب می‌بایست موزایک‌هایش را آنقدر بساید، تا عکس خودش را درون آن ببیند و مزدش تنها نان بخور و نمیری باشد که شب را گرسنه نخوابد ! از این پادو، با کمک به یک نابینا، روحی سرشار و پراز رضایت می‌سازد ویا در داستان انتظار که با چوب به سر شاخه‌هایِ درخت بادام می‌زند تا آنها را به زمین بیندازد، خود گواه دلتنگی دوباره برای شکوفه‌های روی شاخه‌های درخت بادام است و چنین است که نویسنده در دلتنگ ترین حسی که دلش به هیچ چیزی نرم نمی‌شود جز به شکستن طلسمی‌که فقط نسیم بهاری آن را باطل کند و بوی شبدر و یونجه‌های‌هایِ خیس خورده از باران شب را به حس بنشاند .

خانم فلاحی در مجموعۀ داستانی عشق در غبار، هنگامی‌به آسمان و ستاره‌ها می‌نگرد که بتواند ستاره‌ها را کنار هم بچیند و کلمۀ دلخواهِ خویش را بسازد . از اینرو در جامعۀ داستانی سبزوار، او را نیز نباید فراموش کرد و بر آن همه تخیّل خوب، باید صحه گذاشت . خوب، گویی احوال و مختصری از نگاه به داستان‌هایِ سبزوار را باید همینجا خاتمه بدهم و اُمید وار باشم که هرچه زودتر، هرچه زودتر باز هم آثارِ دلرُبایِ آنها را دریافت بدارم و به روی چشم بگذارم که چنین باد .

با صد سپاس :

حسین خسروجردی h_khosrogerdy@yahoo.com

آبان ۱۳۹۲ – مشهد

منبع : اسرارنامه

یک دیدگاه »

  1. علی مزینانی ۱۲ دی, ۱۳۹۲ at ۵:۰۸ ب٫ظ - پاسخ

    سلام
    با حضور عزاداران مزینانی صورت گرفت برگزاری مراسم عزاداری امام هشتم (ع) در بقعه امام زادگان بهمن آباد
    خبرتکمیلی در شاهدان کویرمزینان

فرستادن دیدگاه »