الهام شمس »

باز هم شب فَرُخِ دیرپای دژ سفید سبزوار

باز هم شب فَرُخِ دیرپای دژ سفید سبزوار

سبزواریها.کام اردیبهشت ۲۱, ۱۳۹۳ ۳

چقدر خوب و سر زنده است که رخساره ی مترنمِ آفتابِ خوشِ بیهق، اینک از خلال قرن ها و هزاره های چاک چاک و غبار گرفته ی تاریخ و اسطوره و حماسه های دیرین

بیشتر بخوانید »
از اسطوره تا واقعیت : رستم، سهراب و سپید دژ

از اسطوره تا واقعیت : رستم، سهراب و سپید دژ

سبزواریها.کام اردیبهشت ۷, ۱۳۹۳ ۳

پس از انتشار مطلب ” مزار سهراب کجاست؟ ”  انتقاداتی به این مطلب وارد شد که نویسنده محترم آن، سرکار خانم الهام شمس، پاسخگوی آن بودند. استاد حسین خسروجردی، از نویسندگان و هنرمندان عزیز

بیشتر بخوانید »
مزار سهراب کجاست؟

مزار سهراب کجاست؟

سبزواریها.کام فروردین ۲۸, ۱۳۹۳ ۱۰

مدت­ها بود از جلو شهرداری سبزوار که می­ گذشتم، تابلو آبی رنگ کوچکی که رویش نوشته شده “آرامگاه اسطوره­ ای سهراب“ توجهم را به خود جلب می­ کرد. تا این که یک روز تصمیم

بیشتر بخوانید »
گل های زیر پنجره داستان نویسی سبزوار

گل های زیر پنجره داستان نویسی سبزوار

سبزواریها.کام دی ۳, ۱۳۹۲ ۱

چقدر دوست داشتم که در چشم اندازِ این مجالِ اندکی که به دوستان انجمن داستانی سبزواریم دارم، بتوانم با مکنونات قلب خویش، جوابگوی آن همه عواطف و کوششِ پُر لیاقت آنها باشم و از

بیشتر بخوانید »
داستان کوتاه : عصر جمعه

داستان کوتاه : عصر جمعه

سبزواریها.کام آبان ۲۱, ۱۳۹۲ ۲

یک عصر جمعه­ی دلگیر بود. لیوان شیر را برداشت و تا ته سر کشید. فکر کرد اگر روزی خواست خودش را بکشد، خوب می­شود اگر از او بپرسند: دلت برای طعم شیر تنگ نمی­شود؟

بیشتر بخوانید »
داستان کوتاه : نور

داستان کوتاه : نور

سبزواریها.کام آبان ۱۴, ۱۳۹۲ ۰

همیشه بعد از شب مهمانی همین­طور بوده. همه رفته­اند و همه چیز به هم ریخته. دیگر به این مهمانی­های دوره­ای عادت کرده بود. هیچ چیز در آن لباس­های شیک، خوراکی­ها و نوشیدنی­های رنگارنگ، هم­صحبتی

بیشتر بخوانید »
داستان کوتاه : گفت و گو

داستان کوتاه : گفت و گو

سبزواریها.کام مهر ۳۰, ۱۳۹۲ ۰

–         ببین…کتابامونو که گرفتیم، هنوزم که وقت هس، بیا یکم رو این نیمکته بشینیم. –         باشه، بشینیم. –         کو تا این آفتابگردونا بزرگ شن… –         آفتابگردون نیستن که، بوته بادمجونن. –         نه…من مطمئنم آفتابگردونن،

بیشتر بخوانید »
داستان کوتاه : کفشدوزک ها

داستان کوتاه : کفشدوزک ها

سبزواریها.کام مهر ۱۶, ۱۳۹۲ ۰

مواد کوکو را هم می­زدم و به نقطه­ی نامعلومی‌روی دیوار خیره شده بودم. با خودم فکر می­کردم شرکت تا کی می­خواهد امروز و فردا کند و اگر کرد من چه کنم. تا آمدم ظرف

بیشتر بخوانید »
داستان کوتاه : صندوق

داستان کوتاه : صندوق

سبزواریها.کام مهر ۹, ۱۳۹۲ ۰

در کشاکش خواب و بیداری صبح نور می‌تاباند و من پتو را روی سرم می‌کشم. درباره یک روز دیگر. کاش چیزی بود که می‌شد به آن چنگ انداخت و محکم در آغوش گرفت که

بیشتر بخوانید »
داستان کوتاه : انتظار

داستان کوتاه : انتظار

سبزواریها.کام مهر ۲, ۱۳۹۲ ۰

رفت و روی لبه ی سنگی باغچه کنارش نشست.تا مدتی هردو به سکوت ادامه دادند تا اینکه قاصدک گفت:خیلی عصبانیه، نه؟ دختر با حرکت سر تایید کرد. قاصدک گفت:حالا چی میشه؟ دختر شانه‌هایش را بالا

بیشتر بخوانید »