داستان کوتاه »

داستان کوتاه : آقای خوشبوس

داستان کوتاه : آقای خوشبوس

سبزواریها.کام اردیبهشت ۹, ۱۳۹۳ ۰

آقای خوشبوس پله‌های اداره ی ثبتِ احوال را با سجل جدید، پایین آمد و نفس عمیقی کشید. لبخند رضایت کُنجِ لبش نشسته بود و با خودش فکر می‌کرد، چقدر این پله‌ها را پایین و

بیشتر بخوانید »
داستان کوتاه : عروسک افغان

داستان کوتاه : عروسک افغان

سبزواریها.کام فروردین ۱۲, ۱۳۹۳ ۰

هوا سرد بود.زمهریر برفی که چند روز پیش آمده بود، حالا یخ زده بود و بادی که از روی یخ می‌وزید، مغز استخوان را خبر می‌کرد.ثریا که چشم‌هایش را باز کرد، نگاهش به سقف

بیشتر بخوانید »
داستان کوتاه : عصر جمعه

داستان کوتاه : عصر جمعه

سبزواریها.کام آبان ۲۱, ۱۳۹۲ ۲

یک عصر جمعه­ی دلگیر بود. لیوان شیر را برداشت و تا ته سر کشید. فکر کرد اگر روزی خواست خودش را بکشد، خوب می­شود اگر از او بپرسند: دلت برای طعم شیر تنگ نمی­شود؟

بیشتر بخوانید »
داستان کوتاه : نور

داستان کوتاه : نور

سبزواریها.کام آبان ۱۴, ۱۳۹۲ ۰

همیشه بعد از شب مهمانی همین­طور بوده. همه رفته­اند و همه چیز به هم ریخته. دیگر به این مهمانی­های دوره­ای عادت کرده بود. هیچ چیز در آن لباس­های شیک، خوراکی­ها و نوشیدنی­های رنگارنگ، هم­صحبتی

بیشتر بخوانید »
داستان کوتاه : گفت و گو

داستان کوتاه : گفت و گو

سبزواریها.کام مهر ۳۰, ۱۳۹۲ ۰

–         ببین…کتابامونو که گرفتیم، هنوزم که وقت هس، بیا یکم رو این نیمکته بشینیم. –         باشه، بشینیم. –         کو تا این آفتابگردونا بزرگ شن… –         آفتابگردون نیستن که، بوته بادمجونن. –         نه…من مطمئنم آفتابگردونن،

بیشتر بخوانید »
داستان : پروانه مراد می رسد خموش

داستان : پروانه مراد می رسد خموش

سبزواریها.کام مهر ۲۳, ۱۳۹۲ ۰

خوشحالیم که این روزها مجله اینترنتی سبزواریها.کام امین مردمی‌شده است که چشمه‌های ادب و معرفت هستند. جناب آقای حسین خسروجردی، نویسنده عزیز و فرهیخته ی شهرمان با داستانی کوتاه و متنی سرشار از بزرگواری

بیشتر بخوانید »
داستان کوتاه : کفشدوزک ها

داستان کوتاه : کفشدوزک ها

سبزواریها.کام مهر ۱۶, ۱۳۹۲ ۰

مواد کوکو را هم می­زدم و به نقطه­ی نامعلومی‌روی دیوار خیره شده بودم. با خودم فکر می­کردم شرکت تا کی می­خواهد امروز و فردا کند و اگر کرد من چه کنم. تا آمدم ظرف

بیشتر بخوانید »
داستان کوتاه : صندوق

داستان کوتاه : صندوق

سبزواریها.کام مهر ۹, ۱۳۹۲ ۰

در کشاکش خواب و بیداری صبح نور می‌تاباند و من پتو را روی سرم می‌کشم. درباره یک روز دیگر. کاش چیزی بود که می‌شد به آن چنگ انداخت و محکم در آغوش گرفت که

بیشتر بخوانید »
داستان کوتاه : انتظار

داستان کوتاه : انتظار

سبزواریها.کام مهر ۲, ۱۳۹۲ ۰

رفت و روی لبه ی سنگی باغچه کنارش نشست.تا مدتی هردو به سکوت ادامه دادند تا اینکه قاصدک گفت:خیلی عصبانیه، نه؟ دختر با حرکت سر تایید کرد. قاصدک گفت:حالا چی میشه؟ دختر شانه‌هایش را بالا

بیشتر بخوانید »
داستان کوتاه : فصل جیرجیرک ها

داستان کوتاه : فصل جیرجیرک ها

سبزواریها.کام شهریور ۲۶, ۱۳۹۲ ۰

فقط وسایل شخصی ام، لباس‌ها و کتاب‌هایم را جمع کردم و آمدم خانه ی پدری ام. بقیه، تکلیف بقیه ی چیزها را روشن کنند. برای من همین‌ها کافی است. چیز دیگری نمی‌خواهم. برگشته ام

بیشتر بخوانید »